نیمه‌ابری

دیرزمانیست که آسمان دنیایم نیمه‌ابری است...

آدم‌های سمی

به خانواده‌های سالم و عادی، به آن خانواده‌هایی که عشق درشان موج می‌زند حسادت می‌کنم. آن خانواده‌هایی که همه حق سخن گفتن و اظهار نظر دارند. خانواده‌ی من ولی این‌طور نیست... همه‌چیز «بایدی» است. باید واجبات دینی را انجام داد. باید «حجاب برتر» داشت. باید به کشور و خانواده و نظام عشق ورزید. باید «حرمت» نگه داشت. انگار نه انگار که دارند آدمی را زیر این «باید»هایشان خرد می‌کنند.

شما اگر جرات کنید و راجع به فحاشی کاربران لبنانی به ج‌ا در فضای توییتر در خانه‌ی ما صحبت کنید، برایتان جلسه‌ی هم‌اندیشی می‌گذارند که چگونه باید جواب‌شان را بدهید. اگر از این کار هم سر باز زنید که دیگر حساب‌تان با کرام الکاتبین است. اگر جرات کنید و راجع به آزادی پوشش و چرایی بد بودن حکومت دینی صحبت کنید، متهم می‌شوید که مغزتان را شستشو داده‌اند و همواره «یه عده فکر می‌کنند که فلان»، غافل از این‌که شما خودتان همان یه عده‌اید. اگر تلفنی/اسکایپی/دیسکوردی با دوستان‌تان صحبت کنید، به تک‌تک سخنان‌تان گوش می‌دهند و «کی بود، کی بود؟» در خانه راه می‌اندازند. اگر بخواهید با همان دوستان‌تان آنلاین بازی کنید، اینترنت‌تان را قطع می‌کنند. اگر بخواهید به درآمد فکر کنید، جلویتان را می‌گیرند و اخم و تخم می‌کنند که «تو الآن فقط باید درس بخونی». به جای شما، برای زندگی شما تصمیم می‌گیرند و اجرا می‌کنند و شما حق دم زدن ندارید. وقتی کسی از شما می‌پرسد رشته‌ی مورد علاقه‌تان چیست، به جای شما جواب می‌دهند که «رشته‌اش را دوست دارد، اگر در فلان زمینه ادامه دهد آدم موفقی خواهد شد». اگر برای دیوانه نشدن‌تان حیوان خانگی درخواست کنید، می‌گویند رشته‌ای که خودشان گذاشته‌اند توی کاسه‌تان را عوض کنید و دامپزشکی بخوانید تا با همراهی یکدیگر سوله‌ی نسل‌کشی از حیوانات خانگی راه بیندازید. وقتی با روان‌شناس صحبت می‌کنید و حق را به شما می‌دهد، انگار که گوشه‌ی رینگ گیر افتاده‌باشند دست و پا می‌زنند که خود را از مخمصه نجات دهند و از حرف‌های او هر برداشتی دل‌شان بخواهد می‌کنند و انتظار دارند با یک جلسه «حرف» همه‌چیز درست شده‌باشد، بدون آن‌که در رفتارشان تغییری ایجاد کنند. شما اگر حرف از استفلال بزنید، بایکوت می‌شوید و اگر حرف از فضای شخصی و زندگی خصوصی و آزادی بیان و عقیده بزنید، سرکوب. شما را از لحاظ مالی وابسته نگه می‌دارند که با همین اهرم فشار مجبور به اطاعت ازشان شوید.

کاش شما آن‌قدر بدشانس نباشید که از خانه به خوابگاه فرار کنید، بعد به خاطر تعطیلی خوابگاه مجبور شوید مثل زندانی‌ها در خانه‌ای که از آن فرار کرده‌اید، بمانید و بپوسید.

گزیده‌ی اخبار

با وجود این‌که تمام شرایطم (اعم از ترم تابستونی و غیره) مثل تابستون قبله، ولی نمی‌دونم چرا سرم خلوت‌تره. و به همین خاطر تصمیم دارم یک سری مهارت‌های به درد بخور یاد بگیرم. دقیقا نمی‌دونم چی، ولی فعلا به پایتون و اچ‌تی‌ام‌الی که سال‌هاست یاد گرفتنش رو پشت گوش انداختم فکر کردم. و البته قصد دارم بالاخره برم و گواهینامه‌ام رو بگیرم. هر وقت قصدش رو کرده‌ام بابام گفت تو الآن فقط باید درس بخونی. قصد هر کاری که کردم فی‌الواقع.

دیگه این‌که نیاز دارم در راستای مستقل شدن از خانواده یه کاری پیدا کنم، ولی عقلم به جایی نمی‌رسه حقیقتا. یک سری مهارت نصفه-نیمه دارم که به هیچ دردی نمی‌خورن، از مدرک دانشگاهی هم که حالا حالاها خبری نیست. نمی‌دونم چه کار می‌تونم بکنم واقعا.

شما چه خبر؟ به نظرتون چه مهارت‌هایی رو باید یاد بگیرم؟

روشِ من

  جلوی آینه نشسته‌بود و آرایش می‌کرد. جای خاصی نمی‌خواست برود، صرفا برای دل خودش این کار را انجام می‌داد. رژ لب زرشکی رنگی را از کیفش درآورد تا با زدنش کار را به پایان ببرد، اما قبل از آن‌که دستش به طرف صورتش برود صدای آهنگی که از سر تصادف پخش شده‌بود او را به فکر فرو برد. به یاد روزهای جوانی‌اش افتاد. روزهای دانشگاه... روزهایی که از زندگی ناامید بود، روزهایی که هنوز نمی‌دانست چه کار می‌خواهد بکند، روزهایی که هر روزش با خود می‌گفت شرایط اطرافش از این بدتر نمی‌شود، اما دست روزگار هر روز راه تازه‌ای برای بدتر کردن شرایط پیدا می‌کرد. او در روزهای تردید نهایت کاری را که از دستش برمی‌آمد انجام داده‌بود و سهم خودش را هم از باخت تجربه کرده‌بود. در برابر همه‌ی سختی‌ها محکم ایستاده‌بود و این کار را به روش خودش انجام داده‌بود.

به خودش که آمد دید هنوز در اوایل دهه‌ی بیست زندگی‌اش است. نمی‌دانست چطور می‌شود روزهای آبنده را به یاد آورد، اما روزهای سختی هنوز تمام نشده‌بود. هنوز باخت‌ها و هزینه‌های زیادی مانده‌بود. هنوز با همه‌چیز مواجه نشده‌بود. هنوز نه تمام راه‌ها را سفر کرده‌بود و نه هر کاری که از دستش برمی‌آمد را انجام داده‌بود. به چهره‌اش در آینه نگاه کرد. رژش را زد و از جلوی آینه بلند شد...
 
 
+ My Way - Frank Sinatra
 
 
+ نسخه‌ی بازخوانی شده توسط Seth MacFarlane برای انیمیشن Sing 2016
 

 

 

A girl without a brain

نمی‌توانست بخوابد. از فکر و خیال. از غصه. از غصه. نمی‌توانست بخوابد.
دست انداخت و مغزش را از درون سرش درآورد. خوابید.

اتاق ضروریات

به خودم قول داده‌ام تا وقتی که حرفی غیر از حرفای روزمره و غر نداشتم، این‌جا چیزی ننویسم. نه تنها معدود مخاطبانم رو خسته کرده‌ام از دست خودم، که خودم هم از دست خودم خسته شدم. دارم دنبال ایده‌ی جدیدی برای داستان می‌گردم. شاید هم به نوشتن متن‌های کوتاه رو آوردم، نمی‌دونم. در هر حال لازم دارم از این فضا فاصله بگیرم تا بتونم کم‌کم به حالتی که دوست دارم درش بیارم.
ولی نیاز دارم جایی حرفای روزانه‌مو بزنم. توییتر جای خوبیه، ولی متاسفانه بچه‌های دانشگاه کمابیش شروع به فالو کردنم کردند. هرچند که اکثرا من رو نمی‌شناسن و اکانت منم به اسم خودم نیست، ولی عده‌ای هستن که من رو به هر صورت بشناسن. نتیجه این‌که برای هزارمین‌بار کانال جدیدی زدم که یک سری چیزها رو اون‌جا بنویسم. توی کانال قبلیم (instinct) دیگه هرگز چیزی نخواهم نوشت.

البته یه کانال هم برای موسیقی داشتم که اولش قرار بود با چندتا از دوستانم، هر کدوم با یه هشتگ آهنگ بذاریم. ولی بعد کم‌کم همه کنار رفتن و الآن فقط خودمم و خودم. در هر حال، آدرس هر دوتا رو این زیر می‌ذارم براتون، دوست داشتید عضو بشید.

کانال شخصی:

کانال موسیقی:

پ.ن: بیان که قشنگ شبیه شبکه‌ی اجتماعیه! پس چرا نمی‌شه کسی رو بلاک کرد که نتونه آدم رو دنبال کنه؟ :/

۱ ۲ ۳ . . . ۱۸ ۱۹ ۲۰
در این وبلاگ دنبال پرتقال‌فروش‌ها نگردید، چرا که خودم هم نتوانستم پیدایشان کنم.
تمام چیزی که پیدا خواهید کرد اندکی روزمرگی‌جات است، به اضافه‌ی کمی دورچین و مخلفات.
نوش جان!
website hits analytics