نیمه ابری

یک جنگجو که نجنگید، اما شکست خورد...

هروقت کسی راجع به عشق صحبت می‌کنه، احساس می‌کنم قلبم فلجه. احساس می‌کنم یه سد محکمم که یه تَرَک کوچک داره و یه بچه‌ی شیطون اون رو دیده و به جای این‌که پطروس باشه و بپوشوندش، یه پتک دست گرفته و داره عمیق‌ترش می‌کنه. احساس می‌کنم اسفندیارم. از رویین‌تن بودن به خودم غرّه‌ام، تا این‌که رستم زه کمونش رو می‌کشه و تیر دو شاخه رو به سمت چشمام روونه می‌کنه. احساس می‌کنم آشیلم؛ از فرق سر تا نوک پا فقط یه نقطه ضعف کوچولو دارم و از همون‌جا ضربه می‌خورم.
من یه سربازم که تموم عمرش زره پوشیده و نیزه دست گرفته و جنگیده و جنگیده تا به این‌جا رسیده. یه سرباز که قبل از پوشیدن لباس رزم، قلبش رو توی قفس انداخته و این‌قدر به جایی برای زندونی کردنش فکر کرده تا اتاق ضروریات وجودش باز شده و اونم قفس رو انداخته همون‌جا، لابه‌لای اون همه خرت و پرت، و دوان‌دوان دور شده. و اون قلب با هر بار تپیدنش، ریشخند می‌زنه به بی‌راهه رفتن سرباز.
هر باز که کسی راجع به عشق حرف می‌زنه یا به شوخی می‌گه که من عاشقم، دردم می‌گیره. از فرق سر تا نوک پا دردم می‌گیره. من هیچ‌وقت توی عمرم عاشق نبودم! معتاد بودم، متوهم بودم، درگیر تفکرات بچگانه‌ی خودم بودم... اما هیچ‌وقت عاشق نبودم. من فقط می‌تونم دوست داشته‌باشم. شاید خیلی عمیق، اما این احساسی نیست که اسمشو عشق بذارم.
من هیچ‌وقت حال عجیبی از دیدن کسی پیدا نکردم. هیچ‌وقت حاضر نبودم از خودم برای کسی بگذرم. هیچ‌وقت رویای کسی رو نداشتم. همین الآن هم از خودخواهیمه که بهش فکر می‌کنم. می‌خوام مطمئن باشم زنده‌ام. می‌خوام مطمئن باشم که قلبم فلج نیست. که منم توانایی عاشق شدن دارم.
واقعیت اینه که عشق هجده‌سالگی عشق نیست، عصیانه. سرکشی از چیزیه که هستی برای این‌که ببینی تا کجا می‌تونی بری و چی می‌تونی به دست بیاری. بعدا که بهش فکر کنی، خنده‌ات می‌گیره از توهماتت. از این‌که دنبال سراب می‌دویدی. از این‌که سنگ بزرگی رو برای پرتاب کردن برداشته‌بودی و راهی رو انتخاب کرده‌بودی که از اول اشتباه بوده.
من از زره درآوردن و نیزه انداختن وحشت دارم. از این‌که کسی زخمام رو ببینه وحشت دارم. از این‌که کسی زخم تازه‌ای به زخمام اضافه کنه وحشت دارم. من می‌خوام عاشق باشم، ولی از عشق وحشت دارم. من جز جنگیدن برای زندگیم کار دیگه‌ای بلد نیستم.
نمی‌دونم مسیر درست کدومه.. از طرف دوست دارم تا ته این مسیر برم و زندگی کردن رو تجربه کنم. از طرف دیگه دوست دارم بزنم زیر همه‌چیز، به احساس بقام توجه کنم و این علاقه‌ی نوپایی ‌که داره توی وجودم شکل می‌گیره رو توی نطفه خفه کنم تا به من آسیب نزده.

من سردرگمم.
کاش می‌دونستم راه درست کدومه!

  • ۳ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

    The most wonderful Wednesday of my life - pt. 2

    به تلخی ادکلنش فکر می‌کردم. به ته‌ریشش که بلندتر شده‌بود و از بوری درآمده‌بود. به سیبیلش که هنوز بور بود و پیش هم‌اتاقی‌ام از دهنم دررفت که تضاد جالبی دارد ریش و سیبیلش. گفت "دیوانه‌ای تو!"

    لبخند زدم.

    قبلا هم گفته‌بود که تکلیفم با خودم مشخص نیست، معلوم نیست ازش خوشم می‌آید یا بدم. روشن بود. خوشم می‌آمد. آن اراجیف را می‌بافم که فکر نکنند عاشقش شده‌ام. که نشده‌ام، اما دوست دارم دوستم داشته‌باشد.

    خوابیدم. گوشی را سایلنت کردم و خوابیدم. نمی‌دانم چندساعت خوابیدم، اما بیدار که شدم میس‌کال‌های زیادی از پدر روی گوشی‌ام بود. باز هم داشت زنگ می‌زد. برداشتم. گفت یکی از آشناها آمده، برایم چیزهایی که لازم داشتم را آورده. گفت که بروم پایین تحویل بگیرم. گفت اگر شام نخوردم هم می‌توانم باهاشان بروم شام بخورم. گفت درس‌هایم را هم بردارم چون ممکن است چندروز طول بکشد.

    خودشان بودند. یک عالمه خوراکی و وسایل برایم آورده‌بودند. هفته‌ی پیش انتظارشان را می‌کشیدم. همه‌ی اتاق را مرتب کرده‌بودیم که از خانه تماس گرفتند. فکر نمی‌کردم دیگر بیایند.

    خوش‌حال بودم. رفتیم مهمان‌سرای اداره‌ی پدر. شام خوردیم، فیلم دیدیم، حرف زدیم، کشتی گرفتیم. اما آخر شب هرچه کردم خوابم نمی‌برد. جایم که عوض بشود، سخت خوابم می‌برد. گوشی‌ام را درآوردم. شماره‌اش را سیو کردم. از بین عکس‌های پروفایلش، یک عکس انتخاب کردم و گذاشتم. و ساعت‌های متمادی به صفحه‌ی گوشی زل زدم تا خوابم برد.


    +چهارشنبه‌ی خوبی بود. حیف‌است جایی ثبت نشود.

  • ۳ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • شنبه ۱۰ آذر ۹۷

    The most wonderful Wednesday of my life - pt. 1

    چهارشنبه رفته‌بودیم کتاب‌خانه. رابطه‌ای نداشتیم و نداریم؛ برای کار رفته‌بودیم. اما اولین‌بار بود که خارج از محیط کار در کنارش ایستاده‌بودم. راستش را بخواهی می‌شود گفت از عمد خودم را با او هم‌گروهی کردم. هرچند، قبل از این‌که بین‌مان دوباره صلح شود، دعوا کرده‌بودیم و وقتی هم‌گروهی‌اش شدم، نیمه‌قهر بودیم با هم.
    حالم خوب نبود. ایستادن در کنار او حالم را بدتر می‌کرد. به زور سر پا ایستاده‌بودم. دستمالی که در دست داشتم از عرق خیس شده‌بود. بوی ادکلن گرمش سرم را پر کرده‌بود. خدا را شاکر بودم که با خودم آب آورده‌ام.
    بالاخره شماره قفسه‌ی کتاب‌هایی که می‌خواستیم را پیدا کرد و به سمت قفسه‌ها رفتیم. شماره قفسه‌ها گیجم کرده‌بود. تا به حال از آن طرف وارد قفسه‌ها نشده‌بودم. او جلو می‌رفت و راه را نشان می‌داد.

    بالاخره قفسه‌ها را پیدا کردیم و شروع کردیم به گشتن دنبال کتاب‌ها. او بی‌هوا می‌گشت، من به ترتیب. همه را من پیدا کردم. خسته‌بودم. سرم گیج می‌رفت. دلم می‌خواست بنشینم کف کتاب‌خانه؛ رویم نشد. چیزی نگذشت که او نشست. من هم نشستم. قرار بود کتاب‌ها را بررسی کنیم، از خوب بودن‌شان که مطمئن شدیم، با حساب من بگیریم‌شان. زیاد جریمه خورده‌بود، کتاب نمی‌توانست بگیرد.
    بهش زنگ زدند، باید زودتر می‌رفت. شب قبلش به خاطر این‌که من حواسش را پرت کردم و مسیر اشتباهی را با من هم‌قدم شد، از اتوبوس جا ماند. دلم نمی‌خواست باز هم دیرش شود. اما دوست نداشتم آن لحظه هم تمام شود. بعد از آن تجربه‌ی تلخ قبلی، خودم را سفت گرفته‌ام که عاشق نشوم.. اما راستش را بخواهید، زیاد پیش می‌آید از خودم بپرسم چه می‌شد اگر دوستم می‌داشت؟ بین خودمان بماند.. دوست داشتم که دوستم داشته‌باشد. شاید اگر آن‌قدر مغرور نبود می‌شد در این آرزو قدری امیدواری هم یافت، اما خودم هم می‌دانم که امیدم واهی است.
    مردمی که دنبال قفسه‌ای می‌گشتند، چپ‌چپ و عاقل اندر سفیه نگاه‌مان می کردند. راه را بند آورده‌بودیم. او توجهی نمی‌کرد. من عصبی لبخند می‌زدم.
    کتاب‌ها را که ورق زدیم، هرچه از موضوعات‌شان فهمیده‌بودیم برای هم توضیح دادیم و چهارتا از آن‌هایی که به درد می‌خوردند را جدا کردیم. من زودتر به سمت میز امانات رفتم که تا او بقیه را سر جای‌شان می‌گذارد، کتاب‌ها را بگیرم. اما باز هم مجبور شدیم صبر کنیم، چرا که خانم کتاب‌دار پشت میزش نبود. عصبی از این‌که دیرش شده پایم را تکان می‌دادم. آرام پشت سرم منتظر ایستاده‌بود.

    -شماره؟
    -نود و...
    -خانمِ...؟
    -تاب هستم.
    -کژ؟
    -بله. کژ شاخه نبات تاب.

    کتاب‌ها را عصبی چپاندم توی دستش. گفتم ببردشان دفتر، جای مطمئنی بگذارد تا سر فرصت بخوانیم‌شان. پرسید خودم نمی‌روم دفتر؟ جواب دادم که می‌خواهم بروم خوابگاه، بخوابم. باز پرسید که هیچ‌کدام را خودم نمی‌خواهم؟ کتابی که روی همه بود را برداشتم و گفتم آخر هفته بررسی‌اش می‌کنم. سوار آسانسور شدیم. کاش می‌توانستم مثل او آرام و استوار باشم، اما داشتم ذره‌ذره آب می‌شدم. خداحافظی کردم، خداحافظی کرد. او به سمت در خروجی رفت؛ من به دنبالم کیفم، به سمت کمدها.
    کیفم را برداشتم، نفس راحتی کشیدم و قدم‌زنان به سمت خوابگاه به راه افتادم.

  • ۵ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • جمعه ۹ آذر ۹۷

    تفلون

    در پس ذهنم می‌دانم وبلاگی هم هست که باید نوشتش، اما واژه‌ها در ذهنم جای نمی‌گیرند برای نوشتن. همه حرفم، بی هیچ سخن. منتظرم یکی بپرسد مشکل کجاست که سفره‌ی دل برایش بگشایم و آسمان ریسمان ببافم، اما مشکل دقیقا این‌جاست که هم‌سخنی نیست. منم آن نچسب‌ترین وصله!
    دنبال بیدار کردن احساسات خویشم و از بی‌حلیمی می‌خواهم تهِ دیگ را پاک کنم. 

  • ۱ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

    اصبحتُ امیراً و امسیتُ اسیراً

    شاید در جریان باشید، ولی اگه در جریان نیستید باید خدمت‌تون عرض کنم که بنده یک خواهرزاده‌ی سه و شاید نیم ساله دارم. این خواهرزاده‌ی ما بعضاً بچه‌ی خوبیه، ولی یک سری اخلاقیات خاص خودشو داره که به شدت مایه‌ی دردسر دیگرانه. نمونه‌اش این‌که هیچ‌کس هیچ‌جا نباید بره مگر این‌که ایشون رو هم با خودش ببره. :|

    خب راه‌کاری که در این قضیه معمولا استفاده می‌شه جیم زدنه. ولی اگه بنده‌خدایی مثل من هم‌اکنون نتونه جیم بزنه، اسیر دست ایشونه و اگه بانوی بزرگ رضایت بدن، آزاد می‌شه.


    خلاصه که من خیلی خوابم میاد و علی‌الحساب اجازه‌نامه‌ی آزادی ما رو صادر نکردند. اگه یه موقع مردم بدونید از کم خوابی بوده.

  • ۳ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷

    حالا فکر کن خودشم نباشه...

    توی زندگی، یه سری چیزا هست که می‌شه روایت‌شون کرد، ولی نمی‌شه تعریف‌شون کرد. یه قاعده‌ی ریاضی نیست که بشه تعریف خاصی براش پیدا کرد، یه بخش زندگیه. صرفا یه بخشی‌ش تو قالب کلمات می‌گنجه، اما بخش زیادی‌ش توی همون لحظه مونده و می‌مونه و اگه کسی بخواد کامل متوجه شه، باید اون لحظه رو با شما زندگی کرده باشه.
    مثل معرفی کردن آهنگ می‌مونه... من می‌تونم آهنگی که دوست دارم رو به شما معرفی کنم، اما شما هرگز نخواهید فهمید من با اون آهنگ چه خاطراتی دارم یا به همراه چه کسی/کسانی به اون آهنگ گوش دادم و در اون لحظات چه بر من گذشته. حتی اگه براتون توضیحم بدم، شما فقط می‌تونید هم‌ذات‌پنداری کنید.
    مثلا اگه من به شما بگم توی محوطه‌ی خوابگاه ما تابی هست که ما خیلی دوستش داریم و هروقت حال‌مون خوبه، حال‌مون بده، کلافه‌ایم، بارون می‌باره یا هر وقت دیگه‌ای، ما روی این تاب می‌نشینیم و آهنگ گوش می‌کنیم، آهنگ مخصوصش هم 《هوای تو》 از بابک جهان‌بخشه.. شما نهایتا فقط می‌تونید تصور کنید. اما هرگز متوجه نخواهید شد من به چه دلیل حالم خوب/بد بوده و اصلا چه حسی داشتم و به چه چیزی فکر می‌کردم.
    یا اگه بهتون یه عکس نشون بدم، شما هرگز متوجه نخواهید شد داستان پشت اون عکس چیه.. چون اون لحظه رو با من زندگی نکردید. آدم‌هایی هستند که اون لحظه رو با من زندگی کردند، اما اون آدم شما نبودید. برای همین صرفا با هم‌ذات‌پنداری و تصور کردن من در اون لحظات، یا گذاشتن خودتون جای من، یا حتی پیدا کردن لحظات مشابهی توی زندگی خودتون سعی می‌کنید اون خاطره رو برای خودتون بازسازی کنید.
    این بین، گاهی‌اوقات پیش میاد که آدم با دیدن یه عکس، گوش‌دادن به یک آهنگ، یا حتی گذشتن یک فکر از ذهن، آدم دلش برای اون لحظات تنگ می‌شه. و خب هرچقدر برای هرکسی توضیح بدی، کسی نخواهد فهمید. چون فقط آدمی که اون لحظه رو باهات زندگی کرده‌باشه می‌فهمه در اون لحظات چه بر تو گذشته. چاره‌ی کارم فقط دست خودشه.
    اینه که می‌گم آدم خیلی چیزا، خیلی لحظات رو با خیلیا شریک می‌شه.. ولی باگ زندگی اینه که فقط با بعضیا می‌شه اون لحظات رو زندگی کرد.

  • ۳ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

    نمی‌دونم چرا برکت از وبلاگستان رفته...

    برای منی که سال‌هاست وبلاگ‌نویسی می‌کنم، وفق دادن خودم با شرایط امروزه‌ی وبلاگستان خیلی سخته. روزی نیست که وبلاگ‌های غیرفعال دوستان قدیمی سر نزنم و با پیغام 《این وبلاگ موقتا در دسترس نمی‌باشد》 یا 《چنین وبلاگی ثبت نشده‌است》 مواجه نشم. روزی نیست که اسم وبلاگ‌ها و بلاگرهای مورد علاقه‌مو توی گوگل سرچ نکنم و چیزی دستم رو نگیره. روزی نیست که به وبلاگ‌هایی که دیگه آپدیت نمی‌شن سر نزنم و به مطالبی که هزاران بار خوندم‌شون، خیره نشم.
    هر بار می‌رم کنترل‌پنل وبلاگ قدیمی خودم رو باز می‌کنم به امید این‌که یکی‌شون برام پیام گذاشته‌باشه، ولی دریغ از هیچ علامت ۱ قرمزرنگی که کنار نظرات یا پیام‌ها باشه.
    وبلاگستان بدون حضور بعضیا اصلا صفا نداره انگار. برای همه‌ی اون‌هایی که روزی تو بخش لینکستان وبلاگم بودند (که اسم بلاکشو به در و همسایه تغییر داده بودم)، تنگ شده. برای اون روزایی که وقتی مطالب خوبی توی وبلاگستان به چشمم می‌خورد، به لینکدونی (که اسمش بود چه خبر از کجا؟) اضافه‌شون می‌کردم. برای اون روزایی که سایت  لینک‌زن فعال بود. اون‌روزایی که بازدیدهای روزانه‌ی هر بلاگی هزارتایی بود. اون روزایی که کامنت‌های هر پست زیر بیست تا نبود.
    سرگردونم... دنبال آدمای قدیمی می‌گردم. دنبال دوست وبلاگی می‌گردم. وبلاگستان رو زیر و رو می‌کنم، بلکم یکی از اونایی که دیگه هیچ‌وقت بلاگشو آپدیت نکرد، برگشته‌باشه. اما هیچ خبری نیست. سوت و کورتر از همیشه‌اس.
    نمی‌دونم چرا... هیچ‌وقت نفهمیدم چرا... اما حتما یه روزی، یه اتفاقی افتاده که برکت از وبلاگستان فارسی رفته... مگه می‌شه همین‌طوری بی‌دلیل؟!




    Guess I'm holding on to treasures
    To things that just aren't there
    To people that I used to know
    To words I wish to hear

    (با تشکر از El برای معرفی آهنگ)

  • ۵ پسند کردم
  • ۴ نظرات
    • کژ تاب
    • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷

    گورستانِ استعداد

    کمتر کسی هست که ندونه من یک سالِ لعنتی پشت کنکور موندم.. کمتر کسی هست که ندونه من به خاطر کنکور معده‌درد گرفتم و این معده‌درد هنوز هم با منه.. کمتر کسی هست که ندونه چقدر از سیستم آموزشی این کشور بدم میاد!
    چند روز پیش رتبه‌ها اومد. با وجودی که دیگه به من مربوط نبود و من دیگه الآن باید خیالم راحت باشه که دارم همون رشته‌ای که دوست داشتم رو می‌خونم و فلان، ولی حالم بد شد. چرا؟ چون این سیستم آموزشی مریضه. سیستمی که آدما رو به عدد تبدیل کنه مریضه!
    دوازده سال درس می‌خونی، در حالی‌که یه عددی به اسم معدل. بعد از دوازده‌سال کنکور می‌دی و از معدل تبدیل می‌شی به رتبه. دوباره چهارسال معدلی، بعد رتبه. دو سال معدلی. رتبه. و دست آخر باز هم تبدیل می‌شی به معدل. ارزش تو برای دیگران به اندازه‌ی همون عدده. هرچقدر بهتر باشه، عزیزتری. مثل مدال افتخار می‌چسبونندت به سینه‌شون. اما اگه مطابق انتظارات‌شون نباشه، پرتت می‌کنن دور. دقیقا مثل یه دستمال کاغذی مصرف شده.
    زمانی‌که پشت کنکور بودم به چندتا از دوستان دوره‌ی راهنمایی و دبیرستانم فالو ریکوئست فرستادم تو اینستاگرام، اما خیلی‌هاشون قبول نکردند. بعد از قبول شدنم هم، زمانی‌که توی بیوی پیجم نوشتم IUT، یه دور دیگه فالو ریکوئست فرستادم.. و از قضا این سری قبول کردند! بالاخره چه‌کسی بدش میاد با اون دختره که اول دبیرستان باهاش توی یک کلاس بوده و الآن صنعتی اصفهان درس می‌خونه، فرند باشه؟
    من حتی یکی از معلم‌هام که می‌شه گفت بهترین رفیقم بود رو به خاطر همین قضیه‌ی یک سال پشت کنکور موندنم از دست دادم! چرا؟ چون از من انتظار داشت که رتبه‌ی زیر ۱۰۰ بیارم و کامپیوتر دانشگاه تهران بخونم؛ دانشگاهی که خودش درس خونده بود. اما من ناامیدش کردم! برای همین من رو پرت کرد دور. چرا؟ چون براش هیچ افتخاری کسب نکرده بودم! و باور کنید من خیلی تلاش کردم ازش عذرخواهی کنم، چون باور داشتم واقعا خطایی مرتکب شدم، اما به هیچ‌وجه درست نشد دیگه این رابطه. حتی خودنویسی که براش خریده بودم هنوز توی کشوی کتاب‌خونه‌مه.
    حتی برای پدر مادر هم آدم با مدرسه و معدل و رتبه و دانشگاه سنجیده می‌شه. اگه مدرسه‌ی خاص باشی، قبولت دارن. اگه معدلت خوب باشه، عزیزی. اگه رتبه‌ی کنکورت خوب باشه، عاشقتن. اگه دانشگاه خوبی قبول شی، حلوا حلوات می‌کنن. اگه هیچ‌کدوم از اینا نباشی؟ باید خودتو آماده‌ی سرکوفت شنیدن بکنی دیگه!

    می‌دونید.. تهش این ویژگی همه‌ی اون آدم‌بزرگاییه که تو کتاب شازده کوچولو بهشون اشاره شده. عاشقان عدد و رقم. آدمایی که دیگران رو با خونه و ماشین و میزان درآمد و حساب بانکی می‌سنجن، نه با احساسات و عواطف و علایق.

    لازمه به هر کدوم یه کتاب شازده کوچولو هدیه بدیم به نظرم.

    +شما هم اگه دوست داشتید بنویسید.

  • ۴ پسند کردم
  • ۵ نظرات
    • کژ تاب
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷

    آرسی برای آفرودیت، و شاید پرومتئوسی برای آتنا..

    همه آفرودیت را به عنوان ایزدبانوی عشق می‌شناسند، اما عشقش را پاک نمی‌دانند. عشق آفرودیت و آرس نماد یک عشق کاملا نفسانی است. از آن‌هایی که از سر شکم‌سیری آدم‌ها می‌روند پی‌اش. از آن‌ها که وقتی جنبه‌ی نفسانی‌اش تمام شد دیگر لطفی ندارد.
    اما آتنا، ایزدبانوی خرد و جنگ هم عاشق بود. عشقی غیرنفسانی. عشقی که آتش را برای انسان به ارمغان آورد و زنجیر را برای پرومتئوس.
    عشق آتنا و پرومتئوس عقلانی بود، نه نفسانی. از آن عشق‌هایی که همیشه دبیر فیزیک‌مان می‌گفت.. می‌گفت آدم باید با عقلش عاشق شود و با قلبش فکر کند، چرا که اگر این‌کار را بکند بعدا از انتخابش پشیمان نخواهد شد. اگر با عقل عاشق شود همه‌ی کاستی‌ها را هم دیده و بعد انتخاب کرده. اما اگر با قلب عاشق شود، چون سایه‌ها و سیاهی‌ها را در نظر نگرفته، بعدا که سر عقل بیاید پشیمان می‌شود. و اگر با عقل فکر کند، چون چیزهایی که دوست داشته را در نظر نمی‌گیرد، بعدا از انتخابش دل‌زده می‌شود.
    داشتم می‌گفتم.. عشق آتنا و پرومتئوس نماد عشق غیرنفسانی است در یونان. از آن عشق‌هایی که دبیر فیزیک‌مان می‌گفت. از همان‌ها که آدم با عقلش عاشق می‌شود، چرا که آتنا ایزدبانوی عقل و خرد بود و بی‌خردی از او به دور!
    این مدل عشق تنها یک بدی دارد: فراموش ناپذیری. هرچقدر هم که فراموشش کنی، بالاخره یک روز، یک جا حالت را سر جایش می‌آورد و مورد عنایت قرارت می‌دهد. حتی اگر حسی در تو باقی نمانده باشد.

    این روزها بیشتر از همیشه متوجه شدت خالی بودن زندگی‌ام شده‌ام. سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم، ولی بالاخره باید پرومتئوسی در زندگی هر آتنا* باشد که دوتایی بروند آتش بدزدند یا نه؟ وگرنه خطر این هست که آتنا برود پی کل‌کل با مدوساها و آراکنه‌ها یا حتی برود در جنگ تروا شرکت کند مثلا.
    راستش هیچ دلم نمی‌خواست اعتراف کنم، اما این روزها پی پرومتئوس می‌گردم. شما ندیدیدش
    ؟

    ....................


    *اگر متوجه منظورم نشده‌اید، باید خدمت‌تان عرض کنم که بنده چند روز پیش یکی از این آزمون‌های آرک‌تایپ (کهن‌الگو) که در اینترنت پر است را دادم و متوجه شدم آتنا تایپ هستم. اینجاشما هم اگر دوست داشتید، آزمون را بدهید و باز اگر دوست داشتید، در کامنت‌ها بگویید چه آرک‌تایپی دارید.

  • ۳ پسند کردم
  • ۴ نظرات
    • کژ تاب
    • يكشنبه ۷ مرداد ۹۷

    چه وضعشه واقعا؟!

    از زمانی‌که تاریخ به یاد داره، غروبای جمعه همیشه یه چیزی‌شون می‌شده.. حتی اگه هیچ چیزی وجود نداشته باشه برای شدن! یعنی فرض بگیرید شما نه عاشقید، نه بی‌پولید، نه از دست کسی ناراحتید، نه سردتونه، نه گرم‌تونه، نه شکم‌تون درد می‌کنه، نه دلتنگید.. خلاصه هیچ مرگ‌تون نیست! اما بازم جمعه که به غروب می‌رسه، انگار که غم دنیا آوار شده باشه رو دل‌تون.
    انگار که عشق‌تون شما رو ول کرده باشه، رفته باشه با یکی دیگه. انگار که شپش ته جیب‌تون سه قاپ میندازه. انگار رفیق چندین‌ساله‌تون بهتون خیانت کرده باشه. انگار که عزیزترین کس‌تون رفته به یه سفر دور. انگار فردا شیفت صبح هستید و مشقاتونو ننوشتید حتی!
    نمی‌دونم چه خاصیت مزخرفیه غروب جمعه داره.. ولی خاک تو سرش با این خاصیتش جدا!
    باز کاش آدم بدونه چه مرگشه..
    کاش یکی باشه که به آدم بگه چه مرگشه!

    کسی نیست بدونه من چه مرگمه؟

  • ۱ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • جمعه ۲۹ تیر ۹۷