نیمه ابری

۲۰ مطلب با موضوع «روزنگاری ها» ثبت شده است

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه...

اگر تا به حال یک آدم شکست‌خورده ندیده‌اید، الآن فرصت دارید که ببینید. کژتاب هستم.. یک آدم شکست‌خورده در زمینه‌ی درسی و احساسی که هیچ امیدی به بهتر شدن آینده ندارد. یک آدم که نمی‌داند دارد چه می‌‌کند یا باید چه بکند. یک نفر که هر ترم نمراتش از ترم قبل بدتر می‌شود. یک نفر که هر روز نسبت به روزهای قبل تنهاتر می‌شود. یک نفر که بلد نیست آن‌چه را دوست دارد به دست آورد. بلد نیست خودش را بیان کند. بلد نیست دل از کسی ببرد. یک نفر که آینده‌ای برای خودش متصور نیست و آرزو و رویایی ندارد. یک نفر که دارد روز به روز زندگی می‌کند و هر شبی که سر بر بالش می‌گذارد، نمی‌داند قرار است با فردایش چه کند. یک نفر که محکوم است به تنهایی و شکست.

یک نفر که دلش می‌خواهد تجزیه شود. که اگر تجزیه نشود نمی‌داند چه کند... 

  • ۱ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۱ بهمن ۹۷

    وقتی کسی خودش می‌دونه تنهاست، دیگه شما تنهایی‌شو به رخش نکشید لطفاً!

    -کی می‌ری؟ زودتر برو می‌خوام دوستامو بیارم این‌جا. :خنده‌ی شیطنت‌آمیز:
    -راستی تو اصلا دوستی داری این‌جا؟ قبلا مهشید می‌اومد ولی اونم خیلی وقته نیومده...

    [خنده بر لبانش می‌ماسد]


    پ.ن: این پست جاش توی کانال بود، ولی چون خودش هم هست توی کانال، نخواستم اون‌جا بذارم...
  • ۳ پسند کردم
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷

    تراکتیه، تراکت!

    همان‌طور که اطلاع ندارید، ما یه تشکلی در دانشگاه‌مون هست به نام سفیر که خب، مسلما بنده هم درش عضوم.
    اگه با تشکلای مدنی آشنایی ندارید باید خدمتتون عرض کنم که ما دست‌مون رو تا آرنج در هر سوراخی که می‌بینیم فرو می‌بریم، کاری هم نداریم که لونه‌ی زنبوره یا سوراخ مار. در کل یه مشت دانشجوییم با زبان‌های سرخ، آماده‌ی بر باد دادن سر سبز خود.
    و همان‌طور که باز هم اطلاع ندارید، فردا، قراره که فیلترهای سیگار رو از سطح دانشگاه جمع کنیم. مسلما پوسترها و تراکت‌هایی در این زمینه چاپ شده بود که نیازمند توزیع بود. از اون‌جایی که بنده در زمینه‌ی آماده سازی تراکت‌ها [که به شکل سیگار بود] کمکی نکرده بودم، وظیفه‌ی خودم دونستم حداقل در پخش‌شون کمک کنم. پس خیلی خودجوش پیام دادم به دبیر جمعیت و رفتم ازش تراکت گرفتم و رفتم دم سلف دخترا که پخش کنم. آن‌چه در زیر می‌خوانید، خلاصه‌ی اتفاقاتی است که در زمان پخش تراکت‌ها برای این‌جانب افتاده است.

    الف. زمانی که به در سلف رسیدم، مشاهده نمودم که آقایی با کت و شلوار آبی مشغول پخش تراکت‌های جشن امضای کتاب گروس عبدالملکیانه. مسلما به دلیل وجود این آقا، بچه‌ها اکثرا تراکت/سیگارایی که دست من بود رو نمی‌گرفتن. کما اینکه بنده، موجودی هستم درونگرا و بسیار خجالتی. به همین خاطر معمولا از پس این دست کارها بر نمیام. اما صرفا برای رو کم کنی، شروع کردم به توضیح دادن و پخش تراکت‌ها که خود این امر در نهایت به آسفالت شدن دهن بنده منجر شده و باعث شد کوپن صحبت کردنم برای دو هفته رو در یک ساعت خرج کنم.

    ب. آیا این‌که دو نفر مشغول انجام یک کار مشابه هستند، دلیل خوبی برای حرف زدنه؟
    مهم نیست جواب شما به این سوال چیه، مهم این بود که اون آقا فکر می‌کرد جواب سوال فوق مثبته.. و نه تنها حسابی بنده رو به حرف گرفته بود و باعث می‌شد انرژی بیشتری از بنده هدر بره، که اون وسط یک سری افاضاتی در باب تراکت‌های بنده هم می‌فرمود. من‌جمله 《اینارو باید دم سلف پسرا پخش کنین》. و قطعا به عقل ناقص خودمون رسیده بود که دم سلف پسرا هم پخش کنیم! :|

    یا توصیه‌هایی در زمینه‌ی نحوه‌ی توزیع تراکت و غیره که اولش همراه با پوزخندی مبنی بر بی‌تجربگی من بود، اما در نهایت وقتی حدودا یک ربع بعد با نهایت تلاشی که داشتم نیمی از تراکت‌هارو پخش کردم، کنجکاوی خودشون هم برانگیخته شد که 《اینا چی هستن حالا؟》 و وقتی توضیح دادم براشون، فرمودن که 《آها راستی، پیمان گفته بود》.
    بعد هم دوست غیر پیمان‌شون به ایشون پیوستن و عباراتی در زمینه‌ی سیگار فرمودند که باعث شد من با ذکر این‌که 《دم سلف پسرا هم می‌دن، ولی حالا بفرمایید...》 یکی از تراکتا به ایشون هم بدم و بعد حضرت آقا فرمودند که 《ما سیگاری نیستیم آخه》. خداوند شاهده که همین جمله باعث شد من از فرط بامزگی ایشون، پخش زمین بشم. :|

    البته، ناگفته نماند که در نهایت میشه گفت از مصاحبت چند لحظه‌ای ایشون [مردی با کت آبی] لذت بردم.

    ج. متاسفانه بنده یک مقدار در زمینه‌ی چهره خنگم. یعنی ممکنه شمارو خیلی بشناسم، ولی تو چشم‌هاتون زل بزنم و نفهمم این کی بود که دیدم.
    این خنگ بودن من، نتایج متفاوت دیگه‌ای هم داره.. مثلا ممکنه شما یک نفر رو نشون من بدید و چیزی راجع بهش بگید و من متوجه نشم منظورتون کی بوده. در حالت دیگه‌ی همین مسئله، شما ممکنه شخصی رو به من نشون بدید و من قشنگ باهاش چشم تو چشم بشم. :|
    پیمان کیست؟! پیمان، یکی از دو تنها همشهریِ هم‌اتاقی ترک‌زبان بنده است که رشته‌اش رو نمی‌دونم ولی احتمالا معدن باشه. روزی که رفته بودیم تئاتر 《رقص مادیان‌ها》 رو تماشا کنیم، حضرت هم‌اتاقی ایشون رو نشون بنده دادند و گفتند که 《اون پسره رو می‌بینی؟ هم‌شهریمه》. بنده، در حالی‌که به این بنده‌خدا چشم دوخته بودم پرسیدم 《کدوم؟》 و هم‌اتاقی‌جان جواب داد 《همون که فکر کنم داری بهش نگاه می‌کنی》. البته زُل زدن بنده، زل بکی رو هم به همراه داشت و خب.. حسابی گند زدم کلا.
    این آقای پیمان تا حالا بنده رو تو سفیر ندیده، چون من نسبتا تازه عضو شدم و  کلا نمی‌دونم در صورت دیدنش چه‌طور باید جلوی خنده‌ی خودم رو بگیرم.

    د. از دیگر نتایج خنگ بودن بنده در زمینه‌ی چهره اینه که ممکنه کسی رو که یک‌بار دیدم، برای بار دوم نشناسم. و خب امروز پنج شش بار هم این شکلی گند زدم که شروع می‌کردم به توضیح دادن راجع به طرح جمع‌آوری فیلتر سیگار جمعیت سفیر و بندگان خدا تشکر می‌کردن می‌گفتن که براشون توضیح دادم یه دور، یا صرفا 《الکی مثلا سیگار》هایی رو که بهشون داده بودم، نشون می‌دادن و رد می‌شدن، می‌رفتن پی کار و زندگی‌شون.

    ه. شما هر برنامه‌ای هم که بخوای اجرا کنی، یک عده انسان همیشه منتقد دور سالن نشستن و میگن لنگش کن.
    امروز در حین پخش تراکت‌ها، خانمی شروع به بحث با بنده کرد که خب 《چرا می‌خواید فیلتر‌های سیگار رو جمع کنید و چرا جلوی سیگار کشیدن رو نمی‌گیرید؟》 توضیح دادم که ما قدرت جلوگیری کردن رو نداریم و صرفا می‌تونیم اطلاع رسانی کنیم که اگه سیگار می‌کشن هم لااقل زباله‌اش رو درست دور بیاندازند، چون مضراتی که داره در حد زباله‌های بیمارستانیه و حتی در آمریکا کسانی که فیلتر سیگارشون رو روی زمین بیندازند دو هزار دلار جریمه خواهند شد. با این وجود ایشون باز هم معتقد بودند که پیشگیری بهتر از درمانه و در نهایت فرمودند که رشته‌ی خودشون کشاورزیه و چون از مضراتش اطلاع دارن همچین حرفی می‌زنن و به سمت سلف روانه شدند.

    و. در آخر، اگر زمانی در دانشگاه دانشجوی بیچاره‌ای رو مشغول پخش کردن تراکت دیدید، باهاش بد برخورد نکنید. این نیست رسم برخورد با دانشجوی این مملکت! اون بنده‌خدا فقط یک دانشجوی تشکلاتیه که داره به وظیفه‌اش عمل می‌کنه. یه کم گشاده‌روتر باشید خدا نمی‌خوردتون!

  • ۲ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

    یاد باد آن روزگاران، یاد باد...

    دلم برای روزای بچگی تنگه...
    برای روزای اردیبهشت‌ماهی که دست خانواده رو می‌گرفتیم و می‌رفتیم پونه‌زاری که تو دَرِه بود.
    خردادماهی که سرویس نمی‌اومد دنبال‌مون و دست در دست داداش از کوچه‌باغ می‌زدیم می‌‌رفتیم مدرسه.
    تابستونش که کلاسای مختلف ثبت‌نامم می‌کرد و خودش منو می‌برد و می‌آورد.. و من برای این‌که پا به پاش بتونم برم باید پشت سرش می‌دویدم!
    پاییزی که خدا درهای آسمونو وا می‌کرد و بارونی که یه لحظه بند نمی‌اومد. از آبان‌ماه به بعدش که برای بقیه زمستون محسوب می‌شد!
    زمستون مساوی بود با قندیل‌های چندین متری که از سقف شیب‌دار خونه‌های محله آویزون بود و سر خوردنای اول صبح ماشین رو برف‌هایی که شب قبلش یخ زده بود.
    اون روزا این‌قدر بارش بود که مدارس یه هفته و ده‌روز تعطیل می‌شد! من حتی یادم نمیاد تو یچگیم یک بار شنیده باشم سد خالیه، یا صبح بیدار شم و آبی تو لوله‌ها نباشه.
    ولی امروز هم سدها خالیه، هم شیر آب رو که باز کنی به جای آب هوا در جریانه. اون کوچه‌باغ رو خراب کردن و خونه‌های چندین طبقه بردن بالا. پونه‌زار از بی‌آبی خشکه. و دیگه حتی داداش هم دست منو نمی‌گیره ببره کلاس.
    دلم برای بچه‌های امروزی می‌سوزه که هیچ‌کدوم از اینا رو ندیدن...

  • ۲ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

    چگونه هفته‌ی بهتری داشته باشیم؟

    ۱. آیا وضعیت مالی‌تان بغرنج است؟ آیا رویتان نمی‌شود زنگ زده، درخواست پول نمایید؟ آیا تعطیلی در پیش دارید؟ با نیمی از پول خود یک بلیت به مقصد منزل پدری گرفته و نیم دیگر را به عنوان کرایه‌ی آژانس صرف کنید، در حالی که شپش در جیب‌تان سه قاپ می‌اندازد به نزد خانواده برگشته و حساب خود را شارژ نمایید.

    ۲. یک سری از موجودات زبان‌باز هستند که ممکن است به بهانه‌ی فیلتر شدن تلگرام شماره‌تان را درخواست نمایند. اگر دوست ندارید شماره‌تان را بدهید، ندهید خب! رودربایستی ندارد که! [در رودربایستی گیر کرده، شماره‌اش را می‌دهد]

    ۳. نمایشگاه کتاب، فرصت مناسبی برای دیدار با دوستان مجازی است. با دوستان مجازی‌ای که طی سال‌ها تبدیل به خانواده‌ی دومی برایتان شده‌اند، قرار گذاشته و یکدیگر را ببینید.
    هم‌چنان توصیه‌ی اکید می‌کنم که در رودربایستی گیر نکنید.

    ۴. اگر دختر هستید، به یاد داشته باشید که با توجه به تحقیقات انجام شده، پسران هم سن خودتان ممکن است به انداره‌ی شما از نظر فکری بالغ نشده باشند. از هیچ‌کس انتظار خاصی نداشته باشید.

    ۵. هرگز به شرکت مسافربری ایران‌پیما اعتماد نکنید. ممکن است بلیت‌تان را کنسل نموده، اما به جای اطلاع دادن به شما، سرِ خود شما را به شرکت دیگری که یکی از ماشین‌هایش از شهر مورد نظر شما می‌گذرد حواله دهد و ساعت‌ها شما را معطل نماید. در همین حال، در مقام طلبکار هم برآمده و می‌گویند اگر مشکلی دارید بلیت‌تان را کنسل نموده، پولش را پس بگیرید. دست آخر هم مجبور می‌شوید به جای پیاده شدن در ترمینال شهر مورد نظرتان، ورودی شهر پیاده شده، چَکِن‌لرزه بزنید و بر جان خود بترسید.

    ۶. هرگز خدا را ناشکری نکنید. یک جمله‌ی کوچک و به ظاهر ساده از جانب شما ممکن است باعث شود در وضعیت بدتری قرار گیرید. مثلا ممکن است جمله‌ی ساده‌ی 《جاده‌ی سلفچگان را دوست ندارم》 منجر به این شود که به جای اتوبان صاف و یک‌دست، مجبور به گذر از جاده‌ی دو بانده‌ای با دست‌انداز‌های نامتناهی شوید و تا موقع رسیدن، بندری بزنید.

  • ۳ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷

    چی بخونیم؟

    اگه خدا قسمت کنه، برای نمایشگاه کتاب عازم تهران خواهم شد... و خب، اگه من رو نمی‌شناسید باید خدمتتون عرض کنم که از الآن تمام دغدغه‌ام اینه که چی بخرم! چون به طور خیلی اتفاقی ممکنه دلم بخواد کل نمایشگاه رو بخرم!

    خلاصه که.. منتظر پیشنهادات سبزتان هستیم! :دی

  • ۵ پسند کردم
  • ۷ نظرات
    • کژ تاب
    • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

    کوتاه بیاین بابا! :|

    قطعا یکی از باگ‌های خلقت این است که روی آدم برچسب معاینه فنی نمی‌زنند و این باعث می‌شود افراد مختلفی بار‌ها و بارها راجع به یک مسئله‌ی تکراری با آدم صحبت کنند.
    تازگی‌ها طبقه‌بندی جدیدی به نصایح دوستانِ جان اضافه شده مبنی بر 《به اقتضای سن خود رفتار کردن》. و از شما چه پنهان، منظور از این به اقتضای سن خود رفتار کردن، پیدا کردن موجودی است دوست پسر نام که گویا احتمالا در جنگل‌های دانشگاه می‌زید. :|
    این دسته از عزیزان به طور ضمنی اصرار دارند که اخلاق بنده مزخرف است و صرفا این دارو برای درست کردن اخلاق مزخرف من پاسخگو خواهد بود.
    البته، این عزیزان به این مهم توجه ندارند که بنده نمی‌توانم تابلوی 《به یک عدد دوست پسر نیازمندیم》 دست گرفته و دور شهر بگردم. اینکه از منِ درونگرایی که حرف‌های یومیه‌ام را هم گاهی یادم می‌رود بزنم انتظار دارند دوره بیفتم یکی را پیدا کنم، نشان از حجم توقعات بی‌جای این عزیزان دارد. اینکه خودم بروم به یکی پیشنهاد بدهم که دیگر مایه‌ی جدا شدن روح از مایتعلق به است!
    نکته‌ی عجیب؟ تمام این دوستان، پسرانی هستند ۲۳+ سال که شنیدن نصایح‌شان مایه‌ی خروج این جمله از کیبورد مبارک پدربزرگ‌مان شد: 《من به عنوان بابابزرگت اینقد نصیحت نمی‌کنم که اینا می‌کنن. وعه.》. وی در ادامه افزود: 《پیشنهاد ندن صلوات!》.
    خلاصه‌اش که... کم‌کم دارد شاخه‌های اضافی بر روی سرمان می‌روید که گنجشگکانی جیغ‌زنان بر روی آن‌ها خواهند زیست! :|
  • ۲ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • يكشنبه ۲۶ فروردين ۹۷

    Thinking aloud

    یک سری تغییراتی باید تو وبلاگم به وجود بیارم... درباره‌ی من خیلی داغونه. مرتب که نمی‌نویسم. شاخ نبات هم که دیگه نیستم.. نتیجتاً باید اسمم رو هم عوض کنم.

    این تغییرات می‌تونه شامل قالب هم بشه، که البته حوصله ندارم دنبال قالب خوب بگردم. اگه از وبلاگ قبلی هم من رو می‌خونید احتمالا در جریانید که می‌خواستم برم اچ‌تی‌ام‌ال و ‌سی‌اس‌اس یاد بگیرم، ولی تنها حرکتی که در این زمینه زدم این بود که زنگ زدم شعبه‌ی همدان مجتمع فنی تهران و قیمت پرسیدم! نتیجه این‌که... نه. نمی‌تونم خودم قالب بزنم.

    دیگه اینکه.. دارم به این فکر می‌کنم لحن و سبکم رو عوض کنم. آیا از جدی نویسی‌های من خسته شده‌اید؟ بر شما بشارت باد که جدی نخواهم نوشت دیگه!

    دیگه چی؟ آیا تغییرات دیگه‌ای هم لازمه؟

  • ۲ پسند کردم
  • ۳ نظرات
    • کژ تاب
    • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷

    :به خود بالیدن:

    اتفاقای بد قطعا خیلی بدن. امیدوارم هیچ‌وقت هیچ اتفاق بدی براتون نیفته. اما من به یه چیزی معتقدم... وقتی اتفاق بدی برامون میفته تازه می‌فهمیم چقدر قوی هستیم. تا کجا دووم میاریم.

    دیروز که دستم برید فهمیدم چقدر مدیریت بحرانم خوبه. اینکه با وجود تنها بودنم، با وجود زخم عمیق دستم و با وجود خون زیادی که داشت ازم می‌رفت و داشت باعث افت فشارم می‌شد، نترسیدم و دچار حمله‌ی پانیک نشدم؛ خیلی منطقی لباس پوشیدم و وسایلم رو جمع کردم، با پای خودم رفتم بهداری دانشگاه و منتظر نشستم تا دستم رو بخیه بزنن، باعث شد به خودم امیدوار بشم. اینکه حتی در اون شرایط دفترچه‌ام رو هم فراموش نکردم مسئول پذیرش اونجا رو هم شوکه کرد، چه برسه به خودم. :دی

    قطعا بچه‌ها غر زدند که چرا باهاشون تماس نگرفتم... ولی این کاری بود که خودم باید انجام می‌دادم. حتی اگه زنگ هم می‌زدم فایده‌ای نداشت. کاری از دستشون بر نمی‌اومد هیچ... رسیدنشون حداقل ده دقیقه طول می‌کشید. و پرستار بهداری معتقد بود اگه پنج دقیقه دیرتر می‌رسیدم به خاطر ضعف، غش می‌کردم. و خب.. من هنوز حتی به مامانم هم نگفتم و نخواهم گفت. از پونصد کیلومتر اون‌طرف‌تر کاری از دستش برای من بر‌نمیاد خب! فقط نگرانش می‌کنم. [البته.. خودش نگران شده بود. فکر می‌کردم سرما خوردم، که بهش اطمینان دادم نخوردم. :) دیشب با اسکایپ داشتیم صحبت می‌کردیم، با دست راستم گوشی رو گرفته بودم که حواسم باشه نبینه دستم رو.. می‌پرسید چرا ژاکت پوشیدی؟ :)) ]

    و البته دیروز متوجه شدم چقدر برای دیگران مهم نیستم! تنها کسایی که نگرانم شدن هم‌اتاقی‌هام بودن. و این شامل اونی که برگشته بابل هم می‌شه. آیا این باعث شد ناراحت بشم؟ خیر! باعث شد بفهمم: ۱.فقط روی پای خودم می‌تونم وایسم ۲.به هم‌کلاسی‌هام اعتباری نیست ۳.تو شرایط سخت، فقط هم‌اتاقی‌هام برام هستن.

    فراموش کردن اون آدم اشتباه هم کاری بود که خودم باید انجام می‌دادم. و انجام دادم! و شما حتی نمی‌تونید حدس بزنید که از این یکی چقدر به خودم می‌بالم. هرچند... الآن به نظرم زندگی خیلی خالی میاد. ولی باعث شد واقعا به توانایی‌های خودم در انجام هرکاری ایمان بیارم.

    ایمان به خود چیز خوبیه! :)

  • ۴ پسند کردم
  • ۴ نظرات
    • کژ تاب
    • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

    دیوونگی این شکلیه؟

    تنبل شدم...

    به خوندن، به نوشتن، به دیدن. کلی کار مونده که شاید نصف روز بیشتر وقت نگیره، اما من چه کار کردم؟ هیچ کار!

    دچار فکرهای بی‌معنی و وقت‌گیرم. می‌بینی یکدفعه یه صفحه‌ی آبی فیروزه‌ای وارد ذهنم شد و به هزار تیکه‌ی رنگی‌رنگی تقسیم شد. گاهی‌اوقات هم‌رنگ‌ها کنار هم قرار می‌گیرن. گاهی‌اوقات کنار هم شکل‌های عجیب غریب درست می‌کنن. گاهی‌اوقات هم استخر می‌سازن... استخر خرده شیشه‌های رنگی! شیرجه بزن توش و.. فاتحه!

    دارم دیوونه میشم.‌‌. نه؟

  • ۵ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷