هر بار که به اصفهان میرم، احساس می کنم هنوز سلسله ی صفویه روی کارن و من اسیری ام که غل و زنجیر بر دست به سمت زندان شهر کشیده میشه. هر بار که گذرمون به نقش جهان میفته، منتظرم شاه عباس با اون سیبیل های از بناگوش در زفته اش همراه ملازمانش، سوار بر درشکه از جلومون رد بشه و ما باید تا کمر خم بشزم و ادای احترام کنیم.

هر بار که به همدان بر می گردم، هنوز دوران حکومت مادهاست و من شاهزاده ی ماد. با تخت روان به سمت داخلی ترین دیوار های قلعه برده میشم و به تخت خودم تکیه می زنم. دو تا خدمتکار بادم میزنن و من خیلی همدانی طور پلاره (به کسر پ) های انگور، یا خیلی دیگه تهرانی، دونه های انگور رو از تو ظرف میوه ای که جلومه برمی دارم و می خورم.