همان‌طور که اطلاع ندارید، ما یه تشکلی در دانشگاه‌مون هست به نام سفیر که خب، مسلما بنده هم درش عضوم.
اگه با تشکلای مدنی آشنایی ندارید باید خدمتتون عرض کنم که ما دست‌مون رو تا آرنج در هر سوراخی که می‌بینیم فرو می‌بریم، کاری هم نداریم که لونه‌ی زنبوره یا سوراخ مار. در کل یه مشت دانشجوییم با زبان‌های سرخ، آماده‌ی بر باد دادن سر سبز خود.
و همان‌طور که باز هم اطلاع ندارید، فردا، قراره که فیلترهای سیگار رو از سطح دانشگاه جمع کنیم. مسلما پوسترها و تراکت‌هایی در این زمینه چاپ شده بود که نیازمند توزیع بود. از اون‌جایی که بنده در زمینه‌ی آماده سازی تراکت‌ها [که به شکل سیگار بود] کمکی نکرده بودم، وظیفه‌ی خودم دونستم حداقل در پخش‌شون کمک کنم. پس خیلی خودجوش پیام دادم به دبیر جمعیت و رفتم ازش تراکت گرفتم و رفتم دم سلف دخترا که پخش کنم. آن‌چه در زیر می‌خوانید، خلاصه‌ی اتفاقاتی است که در زمان پخش تراکت‌ها برای این‌جانب افتاده است.

الف. زمانی که به در سلف رسیدم، مشاهده نمودم که آقایی با کت و شلوار آبی مشغول پخش تراکت‌های جشن امضای کتاب گروس عبدالملکیانه. مسلما به دلیل وجود این آقا، بچه‌ها اکثرا تراکت/سیگارایی که دست من بود رو نمی‌گرفتن. کما اینکه بنده، موجودی هستم درونگرا و بسیار خجالتی. به همین خاطر معمولا از پس این دست کارها بر نمیام. اما صرفا برای رو کم کنی، شروع کردم به توضیح دادن و پخش تراکت‌ها که خود این امر در نهایت به آسفالت شدن دهن بنده منجر شده و باعث شد کوپن صحبت کردنم برای دو هفته رو در یک ساعت خرج کنم.

ب. آیا این‌که دو نفر مشغول انجام یک کار مشابه هستند، دلیل خوبی برای حرف زدنه؟
مهم نیست جواب شما به این سوال چیه، مهم این بود که اون آقا فکر می‌کرد جواب سوال فوق مثبته.. و نه تنها حسابی بنده رو به حرف گرفته بود و باعث می‌شد انرژی بیشتری از بنده هدر بره، که اون وسط یک سری افاضاتی در باب تراکت‌های بنده هم می‌فرمود. من‌جمله 《اینارو باید دم سلف پسرا پخش کنین》. و قطعا به عقل ناقص خودمون رسیده بود که دم سلف پسرا هم پخش کنیم! :|

یا توصیه‌هایی در زمینه‌ی نحوه‌ی توزیع تراکت و غیره که اولش همراه با پوزخندی مبنی بر بی‌تجربگی من بود، اما در نهایت وقتی حدودا یک ربع بعد با نهایت تلاشی که داشتم نیمی از تراکت‌هارو پخش کردم، کنجکاوی خودشون هم برانگیخته شد که 《اینا چی هستن حالا؟》 و وقتی توضیح دادم براشون، فرمودن که 《آها راستی، پیمان گفته بود》.
بعد هم دوست غیر پیمان‌شون به ایشون پیوستن و عباراتی در زمینه‌ی سیگار فرمودند که باعث شد من با ذکر این‌که 《دم سلف پسرا هم می‌دن، ولی حالا بفرمایید...》 یکی از تراکتا به ایشون هم بدم و بعد حضرت آقا فرمودند که 《ما سیگاری نیستیم آخه》. خداوند شاهده که همین جمله باعث شد من از فرط بامزگی ایشون، پخش زمین بشم. :|

البته، ناگفته نماند که در نهایت میشه گفت از مصاحبت چند لحظه‌ای ایشون [مردی با کت آبی] لذت بردم.

ج. متاسفانه بنده یک مقدار در زمینه‌ی چهره خنگم. یعنی ممکنه شمارو خیلی بشناسم، ولی تو چشم‌هاتون زل بزنم و نفهمم این کی بود که دیدم.
این خنگ بودن من، نتایج متفاوت دیگه‌ای هم داره.. مثلا ممکنه شما یک نفر رو نشون من بدید و چیزی راجع بهش بگید و من متوجه نشم منظورتون کی بوده. در حالت دیگه‌ی همین مسئله، شما ممکنه شخصی رو به من نشون بدید و من قشنگ باهاش چشم تو چشم بشم. :|
پیمان کیست؟! پیمان، یکی از دو تنها همشهریِ هم‌اتاقی ترک‌زبان بنده است که رشته‌اش رو نمی‌دونم ولی احتمالا معدن باشه. روزی که رفته بودیم تئاتر 《رقص مادیان‌ها》 رو تماشا کنیم، حضرت هم‌اتاقی ایشون رو نشون بنده دادند و گفتند که 《اون پسره رو می‌بینی؟ هم‌شهریمه》. بنده، در حالی‌که به این بنده‌خدا چشم دوخته بودم پرسیدم 《کدوم؟》 و هم‌اتاقی‌جان جواب داد 《همون که فکر کنم داری بهش نگاه می‌کنی》. البته زُل زدن بنده، زل بکی رو هم به همراه داشت و خب.. حسابی گند زدم کلا.
این آقای پیمان تا حالا بنده رو تو سفیر ندیده، چون من نسبتا تازه عضو شدم و  کلا نمی‌دونم در صورت دیدنش چه‌طور باید جلوی خنده‌ی خودم رو بگیرم.

د. از دیگر نتایج خنگ بودن بنده در زمینه‌ی چهره اینه که ممکنه کسی رو که یک‌بار دیدم، برای بار دوم نشناسم. و خب امروز پنج شش بار هم این شکلی گند زدم که شروع می‌کردم به توضیح دادن راجع به طرح جمع‌آوری فیلتر سیگار جمعیت سفیر و بندگان خدا تشکر می‌کردن می‌گفتن که براشون توضیح دادم یه دور، یا صرفا 《الکی مثلا سیگار》هایی رو که بهشون داده بودم، نشون می‌دادن و رد می‌شدن، می‌رفتن پی کار و زندگی‌شون.

ه. شما هر برنامه‌ای هم که بخوای اجرا کنی، یک عده انسان همیشه منتقد دور سالن نشستن و میگن لنگش کن.
امروز در حین پخش تراکت‌ها، خانمی شروع به بحث با بنده کرد که خب 《چرا می‌خواید فیلتر‌های سیگار رو جمع کنید و چرا جلوی سیگار کشیدن رو نمی‌گیرید؟》 توضیح دادم که ما قدرت جلوگیری کردن رو نداریم و صرفا می‌تونیم اطلاع رسانی کنیم که اگه سیگار می‌کشن هم لااقل زباله‌اش رو درست دور بیاندازند، چون مضراتی که داره در حد زباله‌های بیمارستانیه و حتی در آمریکا کسانی که فیلتر سیگارشون رو روی زمین بیندازند دو هزار دلار جریمه خواهند شد. با این وجود ایشون باز هم معتقد بودند که پیشگیری بهتر از درمانه و در نهایت فرمودند که رشته‌ی خودشون کشاورزیه و چون از مضراتش اطلاع دارن همچین حرفی می‌زنن و به سمت سلف روانه شدند.

و. در آخر، اگر زمانی در دانشگاه دانشجوی بیچاره‌ای رو مشغول پخش کردن تراکت دیدید، باهاش بد برخورد نکنید. این نیست رسم برخورد با دانشجوی این مملکت! اون بنده‌خدا فقط یک دانشجوی تشکلاتیه که داره به وظیفه‌اش عمل می‌کنه. یه کم گشاده‌روتر باشید خدا نمی‌خوردتون!