سعی می کنم به روی خودم نیاورم که نیستی. که مرا با دنیایی درد و غم تنها گذاشتی. که آن زمان که داشتم فراموشت می کردم پیام دادی و آن زمان که به حضورت احتیاج داشتم سرد جوابم را دادی... اما مگر چقدر می شود به روی خود نیاورد؟


این روزهای عمرم را با هم اتاقی ام می گذارنم، همان که می داند این جا می نویسم. یکی شان رفت پیش پدرش که درس بخواند، آن دیگری هم معمولا نیست.

از آن آدم های اهل دل است. در این چند روز آن قدر خوب مرا شناخته که می داند به چه فکر می کنم. هر بار که این را می گوید، یاد تو می افتم که تک تک اصطلاحاتم را بلد بودی. که از چشم هایم می خواندی به چه فکر می کنم. که با چشم هایت به من می خندیدی وقتی می خواستی بگویی می دانی به چه فکر می کنم.


دیشب برای شوخی با دوستی که سوال های بیهوده می پرسید نوشتم "چرا خورشید می تابه؟ چرا میچرخه زمین؟ عشق من بگو چرا؟ تو فقط بگو همین..."

از دیشب حالم بد است که چرا به کسی غیر از تو، جمله ای گفته ام که "عشق من..." داشته. از دیشب حالم گرفته است.


هجده سالگی سن خیلی بدی بود. سن عشق های جراتمندانه. سن دیوانگی های بی حساب و کتاب. سن انجام دادن یا شاید هم انجام ندادن کارهایی که حسرت به دنبال دارد. تمام سال های بعدش سال حسرت است.

من؟ حسرتمند ترین موجود دنیا.


+چه خوش است راز گفتن به حریف نکته سنجی

که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد!

#بیدل_دهلوی