نیمه ابری

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره بازی» ثبت شده است

جاودانه شدن

بعضی آدما یه جوری می‌میرند که مرگ‌شون کمترین زحمت رو برای دیگران داره. همه هستند. همه اومدند. نوه‌هایی که شهر دور درس می‌خونند، برگشتند. بچه‌ها دور و برشون‌اند. یه روز عزیز. موقع اذان ظهر مثلا.
دیروز بعد از یک سال و نیم درد و رنج و بیمارستان و دستگاه اکسیژن، مادربزرگم از پیش‌مون رفت. اذان ظهر رفت. روز شهادت جد بچه‌هاش. هم عموم از کرج اومده بود، هم من از اصفهان. حتی خاله اینامم شب قبلش از تهران اومده بودند، با وجودی که ما هیچ‌کدوم از اومدن‌شون خبر نداشتیم.
همیشه دلم خوش بود اگه پدربزرگ ندارم، به جاش دو تا مادربزرگ دارم. هر وقت می‌اومد خونه‌ی ما، می‌گفتم مادر! صدای خش‌خش میاد! بعد یه بسته بیسکوییت، یه پلاستیک پر از بستنی، یا یه جعبه شکلات از تو ساکش درمی‌آورد می‌داد دستم. به من می‌گفت پاشنه‌طلا! می‌گفت تو اومدی، مرز کربلا باز شد، من تونستم برم زیارت.
مطمئنم اون طرف آقاجون و عموم، پسر شهیدش، منتظرش بودند. خودش یه بار شنیده بوده هرکسی تو یه روز ۲۰۰۰ بار سوره‌ی توحید بخونه، جای سکونت اون دنیاش رو می‌بینه. دیده بود عمو میاد دستش رو می‌گیره می‌بره یه باغ سرسبز. دیده بود جاش تو بهشته. بعد از اون همه زجری هم که این دنیا کشید، بایدم جاش تو بهشت باشه! تنها حسرتم اینه که از روزی که برگشتم، به خاطر این‌که تو ICU بستری بود و ممنوع‌الملاقات، نتونستم برم ببینمش. دیدارمون موند به قیامت...

  • ۰ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

    تراکتیه، تراکت!

    همان‌طور که اطلاع ندارید، ما یه تشکلی در دانشگاه‌مون هست به نام سفیر که خب، مسلما بنده هم درش عضوم.
    اگه با تشکلای مدنی آشنایی ندارید باید خدمتتون عرض کنم که ما دست‌مون رو تا آرنج در هر سوراخی که می‌بینیم فرو می‌بریم، کاری هم نداریم که لونه‌ی زنبوره یا سوراخ مار. در کل یه مشت دانشجوییم با زبان‌های سرخ، آماده‌ی بر باد دادن سر سبز خود.
    و همان‌طور که باز هم اطلاع ندارید، فردا، قراره که فیلترهای سیگار رو از سطح دانشگاه جمع کنیم. مسلما پوسترها و تراکت‌هایی در این زمینه چاپ شده بود که نیازمند توزیع بود. از اون‌جایی که بنده در زمینه‌ی آماده سازی تراکت‌ها [که به شکل سیگار بود] کمکی نکرده بودم، وظیفه‌ی خودم دونستم حداقل در پخش‌شون کمک کنم. پس خیلی خودجوش پیام دادم به دبیر جمعیت و رفتم ازش تراکت گرفتم و رفتم دم سلف دخترا که پخش کنم. آن‌چه در زیر می‌خوانید، خلاصه‌ی اتفاقاتی است که در زمان پخش تراکت‌ها برای این‌جانب افتاده است.

    الف. زمانی که به در سلف رسیدم، مشاهده نمودم که آقایی با کت و شلوار آبی مشغول پخش تراکت‌های جشن امضای کتاب گروس عبدالملکیانه. مسلما به دلیل وجود این آقا، بچه‌ها اکثرا تراکت/سیگارایی که دست من بود رو نمی‌گرفتن. کما اینکه بنده، موجودی هستم درونگرا و بسیار خجالتی. به همین خاطر معمولا از پس این دست کارها بر نمیام. اما صرفا برای رو کم کنی، شروع کردم به توضیح دادن و پخش تراکت‌ها که خود این امر در نهایت به آسفالت شدن دهن بنده منجر شده و باعث شد کوپن صحبت کردنم برای دو هفته رو در یک ساعت خرج کنم.

    ب. آیا این‌که دو نفر مشغول انجام یک کار مشابه هستند، دلیل خوبی برای حرف زدنه؟
    مهم نیست جواب شما به این سوال چیه، مهم این بود که اون آقا فکر می‌کرد جواب سوال فوق مثبته.. و نه تنها حسابی بنده رو به حرف گرفته بود و باعث می‌شد انرژی بیشتری از بنده هدر بره، که اون وسط یک سری افاضاتی در باب تراکت‌های بنده هم می‌فرمود. من‌جمله 《اینارو باید دم سلف پسرا پخش کنین》. و قطعا به عقل ناقص خودمون رسیده بود که دم سلف پسرا هم پخش کنیم! :|

    یا توصیه‌هایی در زمینه‌ی نحوه‌ی توزیع تراکت و غیره که اولش همراه با پوزخندی مبنی بر بی‌تجربگی من بود، اما در نهایت وقتی حدودا یک ربع بعد با نهایت تلاشی که داشتم نیمی از تراکت‌هارو پخش کردم، کنجکاوی خودشون هم برانگیخته شد که 《اینا چی هستن حالا؟》 و وقتی توضیح دادم براشون، فرمودن که 《آها راستی، پیمان گفته بود》.
    بعد هم دوست غیر پیمان‌شون به ایشون پیوستن و عباراتی در زمینه‌ی سیگار فرمودند که باعث شد من با ذکر این‌که 《دم سلف پسرا هم می‌دن، ولی حالا بفرمایید...》 یکی از تراکتا به ایشون هم بدم و بعد حضرت آقا فرمودند که 《ما سیگاری نیستیم آخه》. خداوند شاهده که همین جمله باعث شد من از فرط بامزگی ایشون، پخش زمین بشم. :|

    البته، ناگفته نماند که در نهایت میشه گفت از مصاحبت چند لحظه‌ای ایشون [مردی با کت آبی] لذت بردم.

    ج. متاسفانه بنده یک مقدار در زمینه‌ی چهره خنگم. یعنی ممکنه شمارو خیلی بشناسم، ولی تو چشم‌هاتون زل بزنم و نفهمم این کی بود که دیدم.
    این خنگ بودن من، نتایج متفاوت دیگه‌ای هم داره.. مثلا ممکنه شما یک نفر رو نشون من بدید و چیزی راجع بهش بگید و من متوجه نشم منظورتون کی بوده. در حالت دیگه‌ی همین مسئله، شما ممکنه شخصی رو به من نشون بدید و من قشنگ باهاش چشم تو چشم بشم. :|
    پیمان کیست؟! پیمان، یکی از دو تنها همشهریِ هم‌اتاقی ترک‌زبان بنده است که رشته‌اش رو نمی‌دونم ولی احتمالا معدن باشه. روزی که رفته بودیم تئاتر 《رقص مادیان‌ها》 رو تماشا کنیم، حضرت هم‌اتاقی ایشون رو نشون بنده دادند و گفتند که 《اون پسره رو می‌بینی؟ هم‌شهریمه》. بنده، در حالی‌که به این بنده‌خدا چشم دوخته بودم پرسیدم 《کدوم؟》 و هم‌اتاقی‌جان جواب داد 《همون که فکر کنم داری بهش نگاه می‌کنی》. البته زُل زدن بنده، زل بکی رو هم به همراه داشت و خب.. حسابی گند زدم کلا.
    این آقای پیمان تا حالا بنده رو تو سفیر ندیده، چون من نسبتا تازه عضو شدم و  کلا نمی‌دونم در صورت دیدنش چه‌طور باید جلوی خنده‌ی خودم رو بگیرم.

    د. از دیگر نتایج خنگ بودن بنده در زمینه‌ی چهره اینه که ممکنه کسی رو که یک‌بار دیدم، برای بار دوم نشناسم. و خب امروز پنج شش بار هم این شکلی گند زدم که شروع می‌کردم به توضیح دادن راجع به طرح جمع‌آوری فیلتر سیگار جمعیت سفیر و بندگان خدا تشکر می‌کردن می‌گفتن که براشون توضیح دادم یه دور، یا صرفا 《الکی مثلا سیگار》هایی رو که بهشون داده بودم، نشون می‌دادن و رد می‌شدن، می‌رفتن پی کار و زندگی‌شون.

    ه. شما هر برنامه‌ای هم که بخوای اجرا کنی، یک عده انسان همیشه منتقد دور سالن نشستن و میگن لنگش کن.
    امروز در حین پخش تراکت‌ها، خانمی شروع به بحث با بنده کرد که خب 《چرا می‌خواید فیلتر‌های سیگار رو جمع کنید و چرا جلوی سیگار کشیدن رو نمی‌گیرید؟》 توضیح دادم که ما قدرت جلوگیری کردن رو نداریم و صرفا می‌تونیم اطلاع رسانی کنیم که اگه سیگار می‌کشن هم لااقل زباله‌اش رو درست دور بیاندازند، چون مضراتی که داره در حد زباله‌های بیمارستانیه و حتی در آمریکا کسانی که فیلتر سیگارشون رو روی زمین بیندازند دو هزار دلار جریمه خواهند شد. با این وجود ایشون باز هم معتقد بودند که پیشگیری بهتر از درمانه و در نهایت فرمودند که رشته‌ی خودشون کشاورزیه و چون از مضراتش اطلاع دارن همچین حرفی می‌زنن و به سمت سلف روانه شدند.

    و. در آخر، اگر زمانی در دانشگاه دانشجوی بیچاره‌ای رو مشغول پخش کردن تراکت دیدید، باهاش بد برخورد نکنید. این نیست رسم برخورد با دانشجوی این مملکت! اون بنده‌خدا فقط یک دانشجوی تشکلاتیه که داره به وظیفه‌اش عمل می‌کنه. یه کم گشاده‌روتر باشید خدا نمی‌خوردتون!

  • ۲ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

    یاد باد آن روزگاران، یاد باد...

    دلم برای روزای بچگی تنگه...
    برای روزای اردیبهشت‌ماهی که دست خانواده رو می‌گرفتیم و می‌رفتیم پونه‌زاری که تو دَرِه بود.
    خردادماهی که سرویس نمی‌اومد دنبال‌مون و دست در دست داداش از کوچه‌باغ می‌زدیم می‌‌رفتیم مدرسه.
    تابستونش که کلاسای مختلف ثبت‌نامم می‌کرد و خودش منو می‌برد و می‌آورد.. و من برای این‌که پا به پاش بتونم برم باید پشت سرش می‌دویدم!
    پاییزی که خدا درهای آسمونو وا می‌کرد و بارونی که یه لحظه بند نمی‌اومد. از آبان‌ماه به بعدش که برای بقیه زمستون محسوب می‌شد!
    زمستون مساوی بود با قندیل‌های چندین متری که از سقف شیب‌دار خونه‌های محله آویزون بود و سر خوردنای اول صبح ماشین رو برف‌هایی که شب قبلش یخ زده بود.
    اون روزا این‌قدر بارش بود که مدارس یه هفته و ده‌روز تعطیل می‌شد! من حتی یادم نمیاد تو یچگیم یک بار شنیده باشم سد خالیه، یا صبح بیدار شم و آبی تو لوله‌ها نباشه.
    ولی امروز هم سدها خالیه، هم شیر آب رو که باز کنی به جای آب هوا در جریانه. اون کوچه‌باغ رو خراب کردن و خونه‌های چندین طبقه بردن بالا. پونه‌زار از بی‌آبی خشکه. و دیگه حتی داداش هم دست منو نمی‌گیره ببره کلاس.
    دلم برای بچه‌های امروزی می‌سوزه که هیچ‌کدوم از اینا رو ندیدن...

  • ۲ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

    در گل بمانده پای دل...

    بلند می گوید: نور!
    با من نبود، آن یکی هم اتاقی ام را صدا می کرد. اما همین یک کلمه کافی بود که از این دنیا جدایم کند و ببرد در دنیای خاطره.

    "ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
    جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما..."

    پنج سالم است. از تهران می رویم کاشان. ضرب موسیقی مستم کرده؛ بی وقفه حرف می زنم.

    "پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما..."

    هشت سالم است. از مشهد بر می گردیم، منتها از راه شمال.
    هنوز هم نصفش را نمی فهمیدم. نصف تصنیف را می گویم. اما اصرار بی خودی دارم که همراهش بخوانم. همزمان با برادرم هم سر و کله می زنم.

    "ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما..."

    یازده سالم است. بعد از امتحانات مدرسه، در آن شلوغی های خرداد هشتاد و هشت، با مادربزرگم می رویم شیراز. تازه می فهمم که اشتباه می شنیدم و فکر می کردم. قبلترش همیشه "ای در..." و "ای بر..." را "حیدر" می شنیدم و با خودم فکر می کردم چرا حیدر باید جام شان را شکسته باشد؟ بعد خودم را این طور قانع می کردم که محتوی جام شان مسکر بوده، پس طبیعی است که حیدر شکسته جام را؛ اما برای درید دام شان توجیهی نداشتم!

    "آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما..."

    همان سال است. از شیراز رفته ایم اصفهان. چهار باغ شلوغ است. مادربزرگم نگران است که چیزی به سمت مان پرت نکنند. بیرون را نگاه می کنم. طرفدارهای هر کدام یک طرف ایستاده اند. هرچه سعی می کنم، باز هم نمی فهمم شان. برادرم نیست که در سر و کله ی یکدیگر بزنیم.

    "در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
    از آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما..."

    سال نود و چهار است. چند روزی بیشتر با ورود به هجده سالگی فاصله ندارم. تازه دچار وسواس ذهنی قبل از عشق شده ام. از زنجان بر می گردیم. نتوانستم مقاله ام را خوب ارائه دهم. صدایم لرزید. برایم آب آوردند. شاید اگر آن استاد دانشگاه زنجان قبل از ارائه ی من درباره ی موضوع مقاله ام حرف نمی زد بهتر ارائه می کردم؛ اما حالا دیگر مهم نیست.
    خیلی خوابم می آید. برادرم زنگ می زند. اصرار دارد با پدرم حرف بزند. پدر از اینکه پشت سر بونکر قدیمی گیر افتاده ایم کلافه می شود. پشت سرمان را نگاه می کند و سبقت می گیرد. گشت نامحسوس می گیردمان. انگار از همدانی بودنمان خوشش آمده باشد، جریمه نمی کند. همانطور که به او فکر می کنم، دنبال موضوعی برای بحث می گردم. تا خود همدان حرف می زنم.

    "ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
    ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما..."

    دی نود و شش است. فقط چندماه به پایان بیست سالگی ام مانده. دانشجوی صنعتی اصفهانم. دوستم می گوید: نور! و من غرق خاطرات می شوم. غرق خاطره شده هندزفری ام را در گوش می گذارم و دنبالش می گردم. ندارمش. اینترنت را زیر و رو می کنم تا پیدایش کنم. پیدایش می کنم.
    غرق خاطره شده در اتوبوس نشسته ام. می آید کارت اتوبوس می خواهد. شارژم همان ایستگاه قبل تمام شده، دوستم به جایم می زند. غرق خاطره شهر را گز می کنم. غرق خاطره می روم کافه. غرق خاطره سوار اسنپ می شوم و بر می گردم دانشگاه. غرق خاطره کلید می اندازم، در را باز می کنم. غرق خاطره روی تختم دراز می کشم و پست می نویسم. غرق خاطره...

  • ۴ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • چهارشنبه ۲۰ دی ۹۶

    ...که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد!

    سعی می کنم به روی خودم نیاورم که نیستی. که مرا با دنیایی درد و غم تنها گذاشتی. که آن زمان که داشتم فراموشت می کردم پیام دادی و آن زمان که به حضورت احتیاج داشتم سرد جوابم را دادی... اما مگر چقدر می شود به روی خود نیاورد؟


    این روزهای عمرم را با هم اتاقی ام می گذارنم، همان که می داند این جا می نویسم. یکی شان رفت پیش پدرش که درس بخواند، آن دیگری هم معمولا نیست.

    از آن آدم های اهل دل است. در این چند روز آن قدر خوب مرا شناخته که می داند به چه فکر می کنم. هر بار که این را می گوید، یاد تو می افتم که تک تک اصطلاحاتم را بلد بودی. که از چشم هایم می خواندی به چه فکر می کنم. که با چشم هایت به من می خندیدی وقتی می خواستی بگویی می دانی به چه فکر می کنم.


    دیشب برای شوخی با دوستی که سوال های بیهوده می پرسید نوشتم "چرا خورشید می تابه؟ چرا میچرخه زمین؟ عشق من بگو چرا؟ تو فقط بگو همین..."

    از دیشب حالم بد است که چرا به کسی غیر از تو، جمله ای گفته ام که "عشق من..." داشته. از دیشب حالم گرفته است.


    هجده سالگی سن خیلی بدی بود. سن عشق های جراتمندانه. سن دیوانگی های بی حساب و کتاب. سن انجام دادن یا شاید هم انجام ندادن کارهایی که حسرت به دنبال دارد. تمام سال های بعدش سال حسرت است.

    من؟ حسرتمند ترین موجود دنیا.


    +چه خوش است راز گفتن به حریف نکته سنجی

    که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد!

    #بیدل_دهلوی

    • کژ تاب
    • جمعه ۱۵ دی ۹۶