نیمه ابری

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صاد نویسی» ثبت شده است

The most wonderful Wednesday of my life - pt. 2

به تلخی ادکلنش فکر می‌کردم. به ته‌ریشش که بلندتر شده‌بود و از بوری درآمده‌بود. به سیبیلش که هنوز بور بود و پیش هم‌اتاقی‌ام از دهنم دررفت که تضاد جالبی دارد ریش و سیبیلش. گفت "دیوانه‌ای تو!"

لبخند زدم.

قبلا هم گفته‌بود که تکلیفم با خودم مشخص نیست، معلوم نیست ازش خوشم می‌آید یا بدم. روشن بود. خوشم می‌آمد. آن اراجیف را می‌بافم که فکر نکنند عاشقش شده‌ام. که نشده‌ام، اما دوست دارم دوستم داشته‌باشد.

خوابیدم. گوشی را سایلنت کردم و خوابیدم. نمی‌دانم چندساعت خوابیدم، اما بیدار که شدم میس‌کال‌های زیادی از پدر روی گوشی‌ام بود. باز هم داشت زنگ می‌زد. برداشتم. گفت یکی از آشناها آمده، برایم چیزهایی که لازم داشتم را آورده. گفت که بروم پایین تحویل بگیرم. گفت اگر شام نخوردم هم می‌توانم باهاشان بروم شام بخورم. گفت درس‌هایم را هم بردارم چون ممکن است چندروز طول بکشد.

خودشان بودند. یک عالمه خوراکی و وسایل برایم آورده‌بودند. هفته‌ی پیش انتظارشان را می‌کشیدم. همه‌ی اتاق را مرتب کرده‌بودیم که از خانه تماس گرفتند. فکر نمی‌کردم دیگر بیایند.

خوش‌حال بودم. رفتیم مهمان‌سرای اداره‌ی پدر. شام خوردیم، فیلم دیدیم، حرف زدیم، کشتی گرفتیم. اما آخر شب هرچه کردم خوابم نمی‌برد. جایم که عوض بشود، سخت خوابم می‌برد. گوشی‌ام را درآوردم. شماره‌اش را سیو کردم. از بین عکس‌های پروفایلش، یک عکس انتخاب کردم و گذاشتم. و ساعت‌های متمادی به صفحه‌ی گوشی زل زدم تا خوابم برد.


+چهارشنبه‌ی خوبی بود. حیف‌است جایی ثبت نشود.

  • ۳ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • شنبه ۱۰ آذر ۹۷

    The most wonderful Wednesday of my life - pt. 1

    چهارشنبه رفته‌بودیم کتاب‌خانه. رابطه‌ای نداشتیم و نداریم؛ برای کار رفته‌بودیم. اما اولین‌بار بود که خارج از محیط کار در کنارش ایستاده‌بودم. راستش را بخواهی می‌شود گفت از عمد خودم را با او هم‌گروهی کردم. هرچند، قبل از این‌که بین‌مان دوباره صلح شود، دعوا کرده‌بودیم و وقتی هم‌گروهی‌اش شدم، نیمه‌قهر بودیم با هم.
    حالم خوب نبود. ایستادن در کنار او حالم را بدتر می‌کرد. به زور سر پا ایستاده‌بودم. دستمالی که در دست داشتم از عرق خیس شده‌بود. بوی ادکلن گرمش سرم را پر کرده‌بود. خدا را شاکر بودم که با خودم آب آورده‌ام.
    بالاخره شماره قفسه‌ی کتاب‌هایی که می‌خواستیم را پیدا کرد و به سمت قفسه‌ها رفتیم. شماره قفسه‌ها گیجم کرده‌بود. تا به حال از آن طرف وارد قفسه‌ها نشده‌بودم. او جلو می‌رفت و راه را نشان می‌داد.

    بالاخره قفسه‌ها را پیدا کردیم و شروع کردیم به گشتن دنبال کتاب‌ها. او بی‌هوا می‌گشت، من به ترتیب. همه را من پیدا کردم. خسته‌بودم. سرم گیج می‌رفت. دلم می‌خواست بنشینم کف کتاب‌خانه؛ رویم نشد. چیزی نگذشت که او نشست. من هم نشستم. قرار بود کتاب‌ها را بررسی کنیم، از خوب بودن‌شان که مطمئن شدیم، با حساب من بگیریم‌شان. زیاد جریمه خورده‌بود، کتاب نمی‌توانست بگیرد.
    بهش زنگ زدند، باید زودتر می‌رفت. شب قبلش به خاطر این‌که من حواسش را پرت کردم و مسیر اشتباهی را با من هم‌قدم شد، از اتوبوس جا ماند. دلم نمی‌خواست باز هم دیرش شود. اما دوست نداشتم آن لحظه هم تمام شود. بعد از آن تجربه‌ی تلخ قبلی، خودم را سفت گرفته‌ام که عاشق نشوم.. اما راستش را بخواهید، زیاد پیش می‌آید از خودم بپرسم چه می‌شد اگر دوستم می‌داشت؟ بین خودمان بماند.. دوست داشتم که دوستم داشته‌باشد. شاید اگر آن‌قدر مغرور نبود می‌شد در این آرزو قدری امیدواری هم یافت، اما خودم هم می‌دانم که امیدم واهی است.
    مردمی که دنبال قفسه‌ای می‌گشتند، چپ‌چپ و عاقل اندر سفیه نگاه‌مان می کردند. راه را بند آورده‌بودیم. او توجهی نمی‌کرد. من عصبی لبخند می‌زدم.
    کتاب‌ها را که ورق زدیم، هرچه از موضوعات‌شان فهمیده‌بودیم برای هم توضیح دادیم و چهارتا از آن‌هایی که به درد می‌خوردند را جدا کردیم. من زودتر به سمت میز امانات رفتم که تا او بقیه را سر جای‌شان می‌گذارد، کتاب‌ها را بگیرم. اما باز هم مجبور شدیم صبر کنیم، چرا که خانم کتاب‌دار پشت میزش نبود. عصبی از این‌که دیرش شده پایم را تکان می‌دادم. آرام پشت سرم منتظر ایستاده‌بود.

    -شماره؟
    -نود و...
    -خانمِ...؟
    -تاب هستم.
    -کژ؟
    -بله. کژ شاخه نبات تاب.

    کتاب‌ها را عصبی چپاندم توی دستش. گفتم ببردشان دفتر، جای مطمئنی بگذارد تا سر فرصت بخوانیم‌شان. پرسید خودم نمی‌روم دفتر؟ جواب دادم که می‌خواهم بروم خوابگاه، بخوابم. باز پرسید که هیچ‌کدام را خودم نمی‌خواهم؟ کتابی که روی همه بود را برداشتم و گفتم آخر هفته بررسی‌اش می‌کنم. سوار آسانسور شدیم. کاش می‌توانستم مثل او آرام و استوار باشم، اما داشتم ذره‌ذره آب می‌شدم. خداحافظی کردم، خداحافظی کرد. او به سمت در خروجی رفت؛ من به دنبالم کیفم، به سمت کمدها.
    کیفم را برداشتم، نفس راحتی کشیدم و قدم‌زنان به سمت خوابگاه به راه افتادم.

  • ۵ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • جمعه ۹ آذر ۹۷

    حالا فکر کن خودشم نباشه...

    توی زندگی، یه سری چیزا هست که می‌شه روایت‌شون کرد، ولی نمی‌شه تعریف‌شون کرد. یه قاعده‌ی ریاضی نیست که بشه تعریف خاصی براش پیدا کرد، یه بخش زندگیه. صرفا یه بخشی‌ش تو قالب کلمات می‌گنجه، اما بخش زیادی‌ش توی همون لحظه مونده و می‌مونه و اگه کسی بخواد کامل متوجه شه، باید اون لحظه رو با شما زندگی کرده باشه.
    مثل معرفی کردن آهنگ می‌مونه... من می‌تونم آهنگی که دوست دارم رو به شما معرفی کنم، اما شما هرگز نخواهید فهمید من با اون آهنگ چه خاطراتی دارم یا به همراه چه کسی/کسانی به اون آهنگ گوش دادم و در اون لحظات چه بر من گذشته. حتی اگه براتون توضیحم بدم، شما فقط می‌تونید هم‌ذات‌پنداری کنید.
    مثلا اگه من به شما بگم توی محوطه‌ی خوابگاه ما تابی هست که ما خیلی دوستش داریم و هروقت حال‌مون خوبه، حال‌مون بده، کلافه‌ایم، بارون می‌باره یا هر وقت دیگه‌ای، ما روی این تاب می‌نشینیم و آهنگ گوش می‌کنیم، آهنگ مخصوصش هم 《هوای تو》 از بابک جهان‌بخشه.. شما نهایتا فقط می‌تونید تصور کنید. اما هرگز متوجه نخواهید شد من به چه دلیل حالم خوب/بد بوده و اصلا چه حسی داشتم و به چه چیزی فکر می‌کردم.
    یا اگه بهتون یه عکس نشون بدم، شما هرگز متوجه نخواهید شد داستان پشت اون عکس چیه.. چون اون لحظه رو با من زندگی نکردید. آدم‌هایی هستند که اون لحظه رو با من زندگی کردند، اما اون آدم شما نبودید. برای همین صرفا با هم‌ذات‌پنداری و تصور کردن من در اون لحظات، یا گذاشتن خودتون جای من، یا حتی پیدا کردن لحظات مشابهی توی زندگی خودتون سعی می‌کنید اون خاطره رو برای خودتون بازسازی کنید.
    این بین، گاهی‌اوقات پیش میاد که آدم با دیدن یه عکس، گوش‌دادن به یک آهنگ، یا حتی گذشتن یک فکر از ذهن، آدم دلش برای اون لحظات تنگ می‌شه. و خب هرچقدر برای هرکسی توضیح بدی، کسی نخواهد فهمید. چون فقط آدمی که اون لحظه رو باهات زندگی کرده‌باشه می‌فهمه در اون لحظات چه بر تو گذشته. چاره‌ی کارم فقط دست خودشه.
    اینه که می‌گم آدم خیلی چیزا، خیلی لحظات رو با خیلیا شریک می‌شه.. ولی باگ زندگی اینه که فقط با بعضیا می‌شه اون لحظات رو زندگی کرد.

  • ۳ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

    آرسی برای آفرودیت، و شاید پرومتئوسی برای آتنا..

    همه آفرودیت را به عنوان ایزدبانوی عشق می‌شناسند، اما عشقش را پاک نمی‌دانند. عشق آفرودیت و آرس نماد یک عشق کاملا نفسانی است. از آن‌هایی که از سر شکم‌سیری آدم‌ها می‌روند پی‌اش. از آن‌ها که وقتی جنبه‌ی نفسانی‌اش تمام شد دیگر لطفی ندارد.
    اما آتنا، ایزدبانوی خرد و جنگ هم عاشق بود. عشقی غیرنفسانی. عشقی که آتش را برای انسان به ارمغان آورد و زنجیر را برای پرومتئوس.
    عشق آتنا و پرومتئوس عقلانی بود، نه نفسانی. از آن عشق‌هایی که همیشه دبیر فیزیک‌مان می‌گفت.. می‌گفت آدم باید با عقلش عاشق شود و با قلبش فکر کند، چرا که اگر این‌کار را بکند بعدا از انتخابش پشیمان نخواهد شد. اگر با عقل عاشق شود همه‌ی کاستی‌ها را هم دیده و بعد انتخاب کرده. اما اگر با قلب عاشق شود، چون سایه‌ها و سیاهی‌ها را در نظر نگرفته، بعدا که سر عقل بیاید پشیمان می‌شود. و اگر با عقل فکر کند، چون چیزهایی که دوست داشته را در نظر نمی‌گیرد، بعدا از انتخابش دل‌زده می‌شود.
    داشتم می‌گفتم.. عشق آتنا و پرومتئوس نماد عشق غیرنفسانی است در یونان. از آن عشق‌هایی که دبیر فیزیک‌مان می‌گفت. از همان‌ها که آدم با عقلش عاشق می‌شود، چرا که آتنا ایزدبانوی عقل و خرد بود و بی‌خردی از او به دور!
    این مدل عشق تنها یک بدی دارد: فراموش ناپذیری. هرچقدر هم که فراموشش کنی، بالاخره یک روز، یک جا حالت را سر جایش می‌آورد و مورد عنایت قرارت می‌دهد. حتی اگر حسی در تو باقی نمانده باشد.

    این روزها بیشتر از همیشه متوجه شدت خالی بودن زندگی‌ام شده‌ام. سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم، ولی بالاخره باید پرومتئوسی در زندگی هر آتنا* باشد که دوتایی بروند آتش بدزدند یا نه؟ وگرنه خطر این هست که آتنا برود پی کل‌کل با مدوساها و آراکنه‌ها یا حتی برود در جنگ تروا شرکت کند مثلا.
    راستش هیچ دلم نمی‌خواست اعتراف کنم، اما این روزها پی پرومتئوس می‌گردم. شما ندیدیدش
    ؟

    ....................


    *اگر متوجه منظورم نشده‌اید، باید خدمت‌تان عرض کنم که بنده چند روز پیش یکی از این آزمون‌های آرک‌تایپ (کهن‌الگو) که در اینترنت پر است را دادم و متوجه شدم آتنا تایپ هستم. اینجاشما هم اگر دوست داشتید، آزمون را بدهید و باز اگر دوست داشتید، در کامنت‌ها بگویید چه آرک‌تایپی دارید.

  • ۳ پسند کردم
  • ۴ نظرات
    • کژ تاب
    • يكشنبه ۷ مرداد ۹۷

    به راه بادیه رفتن...

    از عجایب دنیا این است که می شود خاطراتی را به یاد آورد که هرگز از آن تو نبوده است. می شود آخر دنیا را دید، بی آن که نیازی به سفر کردن به آخر دنیا باشد. می شود عمری با کسی زندگی کرد، بی آن که لحظه ای با او هم سفره شده باشی. می شود طعم لب هایی را به یاد آورد که هرگز نبوسیده ای. می شود گرمی آغوش کسی را حس کرد که حتی لحظه ای او را در آغوش نگرفته ای.

    از عجایب دنیا این است که می شود عاشق بود، عاشق ماند، بی آن که امیدی به وصال داشته باشی. می شود منتظر کسی بود، منتظر کسی ماند، در شهرهایی که شاید هرگز از آن دیدن نکرده باشد. یا در خیابان هایی که شاید هرگز از آن گذر نکرده باشد. یا حتی در ساختمان هایی که دلیلی برای حضورش وجود ندارد.

    می شود کسی را دید، بی آن که او را دید. آن چه اصل است از دیده پنهان است.* تا چشم دل هست، چه نیازی به چشم سر؟

    چشم دل باز کن که جان بینی
    آن چه نادیدنی است، آن بینی**

    شاید در نظر بیهودگی باشد و بیهودگی نوعی خطای زندگی انسانی. اما مگر انسان چقدر عمر می کند که نخواهد عمر به بیهودگی بگذراند؟ :)

    +به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
    وگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم
    #سعدی

    It is only with the heart that one can see rightly; what is *
       essential is invisible to the eye. -The Little Prince

    **هاتف اصفهانی
  • ۴ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • پنجشنبه ۵ بهمن ۹۶