نیمه ابری

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلافگی نویسی» ثبت شده است

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه...

اگر تا به حال یک آدم شکست‌خورده ندیده‌اید، الآن فرصت دارید که ببینید. کژتاب هستم.. یک آدم شکست‌خورده در زمینه‌ی درسی و احساسی که هیچ امیدی به بهتر شدن آینده ندارد. یک آدم که نمی‌داند دارد چه می‌‌کند یا باید چه بکند. یک نفر که هر ترم نمراتش از ترم قبل بدتر می‌شود. یک نفر که هر روز نسبت به روزهای قبل تنهاتر می‌شود. یک نفر که بلد نیست آن‌چه را دوست دارد به دست آورد. بلد نیست خودش را بیان کند. بلد نیست دل از کسی ببرد. یک نفر که آینده‌ای برای خودش متصور نیست و آرزو و رویایی ندارد. یک نفر که دارد روز به روز زندگی می‌کند و هر شبی که سر بر بالش می‌گذارد، نمی‌داند قرار است با فردایش چه کند. یک نفر که محکوم است به تنهایی و شکست.

یک نفر که دلش می‌خواهد تجزیه شود. که اگر تجزیه نشود نمی‌داند چه کند... 

  • ۱ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۱ بهمن ۹۷

    که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته‌ست...

    یک هفته‌ای می‌شود که هم‌اتاقی‌هایم رفته‌اند. این یک هفته لای هیچ‌کدام از جزوه‌هایم را باز هم نکرده‌ام. هیچ‌کار دیگری هم نکرده‌ام که لااقل دلم را خوش کنم. خرید چیزهایی که لازم دارم را هم پشت گوش انداخته‌ام تا همین لحظه. جز یک‌بار، آن هم یکشنبه و برای جلسه، از اتاق در نیامده‌ام بیرون. سعی کرده‌ام دستشویی هم نروم حتی، که مجبور نشوم پایم را از اتاق بیرون بگذارم. برای حمام نرفتن بهانه‌ای نداشتم، اما پشت گوش می‌انداختمش. امروز بالاخره پس از سه روز رفتم حمام.

    از شنبه نتوانسته‌ام چیز خاصی بخورم. اگر چیزی هم خورده‌ام، در معده‌ام نمانده. دیشب اما خیلی گشنه‌ام شد و یک چیزبرگر سفارش دادم. مزه‌ی عجیبی داشت. سفت بود و تلخ و رنگش هم تیره‌تر از معمول بود. بعد از خوردنش نمی‌دانم چرا این فکر مریض که گوشت انسان بوده به ذهنم آمد و همه را به چینی دستشویی پس دادم. 

    همان یکشنبه‌ای هم که رفتم بیرون، بعد از جلسه هم حالم بد شد و بردندم بهداری. آن دکتری که ازش بدم می‌آید دکتر شیفت بود. به همه‌چیز و همه‌کس مشکوک است. هزار بار از آدم هر سوالی را می‌پرسد، نکند دروغ گفته‌باشی. تهش هم با ساده ترین داروهایی که می‌تواند، ماست‌مالی می‌کند قضیه را. انگار که به خودش اطمینان نداشته‌باشد که طبابت بلد است.

    پارسال هم که همکارش تشخیص برونشیت داده‌بود و من با وجود ماسک و دم و دستگاه، سر کارگاه فلز حالم بد شد و استادکارم گفت که می‌توانم گواهی پزشکی بیاورم که ۲ جلسه‌ی آینده را نروم و تئوری کنم درسم را، می‌خواست به زور تست ریه و نوار قلب بگیرد از من که خدا را شکر دفترچه همراهم نبود و گفت حتما فردایش با دفترچه بروم پیشش که بنویسد و مسلما من نرفتم. گواهی را هم یک‌جوری نوشت که از خودش سلب مسئولیت کند و فقط گفته‌بود که براده‌های فلز باعث ایجاد آلرژی در من شده و بهتر است جایی که فلز بریده می‌شود نباشم. بعدازظهرش اما رفتم پیش همانی که تشخیص برونشیت داده‌بود و گواهی را گرفتم ازش. کلی بگو بخند کرد و دست آخر هم گفت به استادت بگو نیازی به گواهی ندارد وقتی می‌بینی این‌قدر حالم بد می‌شود.

    آن شب هم نهایت تجویزش یک سرم قندی نمکی بود، یک قرص دمیترون که خودم هم برای خودم تجویز کرده‌بودم قبلش و یک شربت دیفن‌هیدرامین کمپاند که نفهمیدم ربطش به داستان چه بود. باز هم دمش گرم که وقتی گفتم دمیترون خورده‌ام متوجه شد حتما مشکلی وجود دارد و مثل آن یکی همکار تازه‌کارش که وقتی می‌گویم دمیترون خورده‌ام، نمی‌پرسد چرا و همین‌طوری کشکی برایم متوکلوپرامید تجویز می‌کند، نیست.

    قبل‌تر گیج و آزرده بودم که سپر بیندازم و کاسه‌ی گدایی محبت دست بگیرم یا بذر محبتی که در قلبم جوانه زده را در نطفه خفه کنم و به زندگی عادی‌ام ادامه دهم. چند شب پیش کتاب زن بودن تونی گرنت را دوستی معرفی کرد در همین‌باره. تهش متوجه شدم یک زن آمازونی هستم و باید این جنبه‌ی وجودم را کم کنم و بقیه را رشد دهم که متعادل شوم. برای کم کردن هم باید دست از مدیریت کردن همه‌چیز بردارم و صرفا کاری نکنم.

    احساس می‌کنم زندگی از دستم درآمده و دیگر کاری از دستم برنمی‌آید. نمی‌دانم چه باید بکنم. نمی‌دانم چه طور باید کاری نکنم. نمی‌دانم چرا هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. حقیقتا هیچ‌چیز نمی‌دانم.

  • ۰ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷

    سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی...

    ابرهای تیره آسمان زندگی‌ام را پوشانده. خسته‌ام. تعطیلات فرجه‌ها را از شنبه‌ی هفته‌ی پیش برای خودم آغاز کرده‌ام و بیش‌تر از ده روز می‌شود که کلاس‌ها را شرکت نکرده‌ام. به قول دوستی، عملا دچار تعارض داخلی شده‌ام. حضور در خوابگاه را هم نمی‌توانم تاب بیاورم... اما جایی را هم ندارم که بروم. نمی‌دانم راه درست و غلط کدام است. خسته‌‌ام.
    دیروز خواستم از واقعیت فرار کنم. بی‌هدف
     سوار اتوبوس شدم و به اصفهان رفتم. نمی‌دانستم کجا باید بروم. نمی‌دانستم کجا می‌خواهم بروم. کجا را داشتم که بروم؟

    اولش تصمیم گرفتم بروم نقش جهان. بعد دیدم تنها بروم نقش جهان که چه بشود؟ بعد گفتم بروم نظر، مغازه‌ها را سیر کنم، اما پشیمان شدم. بعد گفتم بروم چهارباغ بالا، شهر کتاب. دیدم خودم که چیزی نمی‌خواهم. زنگ زدم به دوستی که کتاب می‌خواست، گفتم اگر هنوز نگرفتی‌شان بروم برایت بگیرم. هنوز مطمئن نبود. نمی‌دانم چه شد که تهش از چهارباغ عباسی سر در آوردم. باز هم دیدم خب که چه؟ الآن آمده‌ام این‌جا چه کنم؟ بعدش به سرم زد، رفتم سینما سپاهان. تنها. مسئول سالن طوری پرسید "تنها هستید؟" انگار گفته‌باشد "دوست‌پسرت قالت گذاشته؟". خواستم بگویم به شما ربطی ندارد، انابه جایش فقط گفتم "بله".
    "بمب؛ یک عاشقانه" را تنهایی دیدم.تنهایی گریه‌ام گرفت. تنهایی خندیدم. تنهایی آمدم بیرون، سوار اسنپ شدم، برگشتم دروازه تهران. از آن‌جا هم سوار اتوبوس دانشگاه شدم و برگشتم خوابگاه.
    احساس اضافه‌بودن می‌کنم. نمی‌دانم جایم کجاست. نمی‌دانم کجا باید بروم، هیچ‌جا جایم نیست. هیچ‌جا را ندارم که بروم.
    هم‌اتاقی‌هایم از امروز یکی‌یکی می‌روند خانه‌هایشان. هیچ‌کس در خانه از من استقبال نخواهد کرد. می‌دانم اگر بمانم هم درست‌حسابی درس نخواهم خواند. احتمالا در تختم تجزیه خواهم شد. خواهم خوابید و فکر خواهم کرد و تجزیه خواهم شد.
    بی‌انصافی است بگویم منتظرم نیستند. خودم حوصله‌شان را ندارم. تماس‌های اسکایپی‌شان را جواب نمی‌دهم. عصبی می‌شوم. پیام‌هایشان را به مختصرترین شکل ممکن جواب می‌دهم.

    خسته‌ام. دلم می‌خواهد تجزیه بشوم.
    کاش تجزیه بشوم...

    +تو بیا کز سر شب در صبح باز باشد...

  • ۰ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • سه شنبه ۴ دی ۹۷

    تحمل کن اگه حتی تحمل کردنش سخته...

    هر بار که در شهر من باران و برف می‌بارد و من هنوز این‌جا، وسط این بیابان بزرگ خدا، هستم دلم می‌گیرد. احساس می‌کنم پرنده‌ای در قفسم. پرنده‌ای که به پرواز خو کرده اما مجبور است قفس را تحمل کند. سختم می‌آید. چشم به روزی دارم که درسم تمام شود و از این‌جا بروم. بعد یادم می‌افتد دلم این‌جا گیر کرده و بعدتر، از فکر این‌که مجبور شوم خدای ناکرده بقیه‌ی تمام عمرم را این‌‌جا سر کنم، وحشت می‌کنم.
    عکسی از پاییز و زمستان توامان شهرم که یک کانال خبری منتشر کرده، فرستاده توی گروه. می‌داند که شهرم را دوست دارم، اما نمی‌داند دلم می‌گیرد. نمی‌داند خودم را به قفس می‌زنم که از این زندان خلاص شوم. غصه‌ام گرفته که نمی‌توانم پر بگشایم. یک دلم این‌جاست و یک دلم آن‌جا. حالا شما بگویید.. جای من کجاست؟


    Paeez

    +عنوان تکه‌ای از آهنگ "تصور کن" سیاوش است که می‌گوید "تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته" که دوستی تغییرش داده و به این شکل درآمده.
  • ۳ پسند کردم
  • ۲ نظرات
    • کژ تاب
    • شنبه ۱ دی ۹۷

    یک جنگجو که نجنگید، اما شکست خورد...

    هروقت کسی راجع به عشق صحبت می‌کنه، احساس می‌کنم قلبم فلجه. احساس می‌کنم یه سد محکمم که یه تَرَک کوچک داره و یه بچه‌ی شیطون اون رو دیده و به جای این‌که پطروس باشه و بپوشوندش، یه پتک دست گرفته و داره عمیق‌ترش می‌کنه. احساس می‌کنم اسفندیارم. از رویین‌تن بودن به خودم غرّه‌ام، تا این‌که رستم زه کمونش رو می‌کشه و تیر دو شاخه رو به سمت چشمام روونه می‌کنه. احساس می‌کنم آشیلم؛ از فرق سر تا نوک پا فقط یه نقطه ضعف کوچولو دارم و از همون‌جا ضربه می‌خورم.
    من یه سربازم که تموم عمرش زره پوشیده و نیزه دست گرفته و جنگیده و جنگیده تا به این‌جا رسیده. یه سرباز که قبل از پوشیدن لباس رزم، قلبش رو توی قفس انداخته و این‌قدر به جایی برای زندونی کردنش فکر کرده تا اتاق ضروریات وجودش باز شده و اونم قفس رو انداخته همون‌جا، لابه‌لای اون همه خرت و پرت، و دوان‌دوان دور شده. و اون قلب با هر بار تپیدنش، ریشخند می‌زنه به بی‌راهه رفتن سرباز.
    هر باز که کسی راجع به عشق حرف می‌زنه یا به شوخی می‌گه که من عاشقم، دردم می‌گیره. از فرق سر تا نوک پا دردم می‌گیره. من هیچ‌وقت توی عمرم عاشق نبودم! معتاد بودم، متوهم بودم، درگیر تفکرات بچگانه‌ی خودم بودم... اما هیچ‌وقت عاشق نبودم. من فقط می‌تونم دوست داشته‌باشم. شاید خیلی عمیق، اما این احساسی نیست که اسمشو عشق بذارم.
    من هیچ‌وقت حال عجیبی از دیدن کسی پیدا نکردم. هیچ‌وقت حاضر نبودم از خودم برای کسی بگذرم. هیچ‌وقت رویای کسی رو نداشتم. همین الآن هم از خودخواهیمه که بهش فکر می‌کنم. می‌خوام مطمئن باشم زنده‌ام. می‌خوام مطمئن باشم که قلبم فلج نیست. که منم توانایی عاشق شدن دارم.
    واقعیت اینه که عشق هجده‌سالگی عشق نیست، عصیانه. سرکشی از چیزیه که هستی برای این‌که ببینی تا کجا می‌تونی بری و چی می‌تونی به دست بیاری. بعدا که بهش فکر کنی، خنده‌ات می‌گیره از توهماتت. از این‌که دنبال سراب می‌دویدی. از این‌که سنگ بزرگی رو برای پرتاب کردن برداشته‌بودی و راهی رو انتخاب کرده‌بودی که از اول اشتباه بوده.
    من از زره درآوردن و نیزه انداختن وحشت دارم. از این‌که کسی زخمام رو ببینه وحشت دارم. از این‌که کسی زخم تازه‌ای به زخمام اضافه کنه وحشت دارم. من می‌خوام عاشق باشم، ولی از عشق وحشت دارم. من جز جنگیدن برای زندگیم کار دیگه‌ای بلد نیستم.
    نمی‌دونم مسیر درست کدومه.. از طرف دوست دارم تا ته این مسیر برم و زندگی کردن رو تجربه کنم. از طرف دیگه دوست دارم بزنم زیر همه‌چیز، به احساس بقام توجه کنم و این علاقه‌ی نوپایی ‌که داره توی وجودم شکل می‌گیره رو توی نطفه خفه کنم تا به من آسیب نزده.

    من سردرگمم.
    کاش می‌دونستم راه درست کدومه!

  • ۳ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

    تفلون

    در پس ذهنم می‌دانم وبلاگی هم هست که باید نوشتش، اما واژه‌ها در ذهنم جای نمی‌گیرند برای نوشتن. همه حرفم، بی هیچ سخن. منتظرم یکی بپرسد مشکل کجاست که سفره‌ی دل برایش بگشایم و آسمان ریسمان ببافم، اما مشکل دقیقا این‌جاست که هم‌سخنی نیست. منم آن نچسب‌ترین وصله!
    دنبال بیدار کردن احساسات خویشم و از بی‌حلیمی می‌خواهم تهِ دیگ را پاک کنم. 

  • ۱ پسند کردم
  • ۰ نظرات
    • کژ تاب
    • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

    نمی‌دونم چرا برکت از وبلاگستان رفته...

    برای منی که سال‌هاست وبلاگ‌نویسی می‌کنم، وفق دادن خودم با شرایط امروزه‌ی وبلاگستان خیلی سخته. روزی نیست که وبلاگ‌های غیرفعال دوستان قدیمی سر نزنم و با پیغام 《این وبلاگ موقتا در دسترس نمی‌باشد》 یا 《چنین وبلاگی ثبت نشده‌است》 مواجه نشم. روزی نیست که اسم وبلاگ‌ها و بلاگرهای مورد علاقه‌مو توی گوگل سرچ نکنم و چیزی دستم رو نگیره. روزی نیست که به وبلاگ‌هایی که دیگه آپدیت نمی‌شن سر نزنم و به مطالبی که هزاران بار خوندم‌شون، خیره نشم.
    هر بار می‌رم کنترل‌پنل وبلاگ قدیمی خودم رو باز می‌کنم به امید این‌که یکی‌شون برام پیام گذاشته‌باشه، ولی دریغ از هیچ علامت ۱ قرمزرنگی که کنار نظرات یا پیام‌ها باشه.
    وبلاگستان بدون حضور بعضیا اصلا صفا نداره انگار. برای همه‌ی اون‌هایی که روزی تو بخش لینکستان وبلاگم بودند (که اسم بلاکشو به در و همسایه تغییر داده بودم)، تنگ شده. برای اون روزایی که وقتی مطالب خوبی توی وبلاگستان به چشمم می‌خورد، به لینکدونی (که اسمش بود چه خبر از کجا؟) اضافه‌شون می‌کردم. برای اون روزایی که سایت  لینک‌زن فعال بود. اون‌روزایی که بازدیدهای روزانه‌ی هر بلاگی هزارتایی بود. اون روزایی که کامنت‌های هر پست زیر بیست تا نبود.
    سرگردونم... دنبال آدمای قدیمی می‌گردم. دنبال دوست وبلاگی می‌گردم. وبلاگستان رو زیر و رو می‌کنم، بلکم یکی از اونایی که دیگه هیچ‌وقت بلاگشو آپدیت نکرد، برگشته‌باشه. اما هیچ خبری نیست. سوت و کورتر از همیشه‌اس.
    نمی‌دونم چرا... هیچ‌وقت نفهمیدم چرا... اما حتما یه روزی، یه اتفاقی افتاده که برکت از وبلاگستان فارسی رفته... مگه می‌شه همین‌طوری بی‌دلیل؟!




    Guess I'm holding on to treasures
    To things that just aren't there
    To people that I used to know
    To words I wish to hear

    (با تشکر از El برای معرفی آهنگ)

  • ۵ پسند کردم
  • ۴ نظرات
    • کژ تاب
    • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷

    گورستانِ استعداد

    کمتر کسی هست که ندونه من یک سالِ لعنتی پشت کنکور موندم.. کمتر کسی هست که ندونه من به خاطر کنکور معده‌درد گرفتم و این معده‌درد هنوز هم با منه.. کمتر کسی هست که ندونه چقدر از سیستم آموزشی این کشور بدم میاد!
    چند روز پیش رتبه‌ها اومد. با وجودی که دیگه به من مربوط نبود و من دیگه الآن باید خیالم راحت باشه که دارم همون رشته‌ای که دوست داشتم رو می‌خونم و فلان، ولی حالم بد شد. چرا؟ چون این سیستم آموزشی مریضه. سیستمی که آدما رو به عدد تبدیل کنه مریضه!
    دوازده سال درس می‌خونی، در حالی‌که یه عددی به اسم معدل. بعد از دوازده‌سال کنکور می‌دی و از معدل تبدیل می‌شی به رتبه. دوباره چهارسال معدلی، بعد رتبه. دو سال معدلی. رتبه. و دست آخر باز هم تبدیل می‌شی به معدل. ارزش تو برای دیگران به اندازه‌ی همون عدده. هرچقدر بهتر باشه، عزیزتری. مثل مدال افتخار می‌چسبونندت به سینه‌شون. اما اگه مطابق انتظارات‌شون نباشه، پرتت می‌کنن دور. دقیقا مثل یه دستمال کاغذی مصرف شده.
    زمانی‌که پشت کنکور بودم به چندتا از دوستان دوره‌ی راهنمایی و دبیرستانم فالو ریکوئست فرستادم تو اینستاگرام، اما خیلی‌هاشون قبول نکردند. بعد از قبول شدنم هم، زمانی‌که توی بیوی پیجم نوشتم IUT، یه دور دیگه فالو ریکوئست فرستادم.. و از قضا این سری قبول کردند! بالاخره چه‌کسی بدش میاد با اون دختره که اول دبیرستان باهاش توی یک کلاس بوده و الآن صنعتی اصفهان درس می‌خونه، فرند باشه؟
    من حتی یکی از معلم‌هام که می‌شه گفت بهترین رفیقم بود رو به خاطر همین قضیه‌ی یک سال پشت کنکور موندنم از دست دادم! چرا؟ چون از من انتظار داشت که رتبه‌ی زیر ۱۰۰ بیارم و کامپیوتر دانشگاه تهران بخونم؛ دانشگاهی که خودش درس خونده بود. اما من ناامیدش کردم! برای همین من رو پرت کرد دور. چرا؟ چون براش هیچ افتخاری کسب نکرده بودم! و باور کنید من خیلی تلاش کردم ازش عذرخواهی کنم، چون باور داشتم واقعا خطایی مرتکب شدم، اما به هیچ‌وجه درست نشد دیگه این رابطه. حتی خودنویسی که براش خریده بودم هنوز توی کشوی کتاب‌خونه‌مه.
    حتی برای پدر مادر هم آدم با مدرسه و معدل و رتبه و دانشگاه سنجیده می‌شه. اگه مدرسه‌ی خاص باشی، قبولت دارن. اگه معدلت خوب باشه، عزیزی. اگه رتبه‌ی کنکورت خوب باشه، عاشقتن. اگه دانشگاه خوبی قبول شی، حلوا حلوات می‌کنن. اگه هیچ‌کدوم از اینا نباشی؟ باید خودتو آماده‌ی سرکوفت شنیدن بکنی دیگه!

    می‌دونید.. تهش این ویژگی همه‌ی اون آدم‌بزرگاییه که تو کتاب شازده کوچولو بهشون اشاره شده. عاشقان عدد و رقم. آدمایی که دیگران رو با خونه و ماشین و میزان درآمد و حساب بانکی می‌سنجن، نه با احساسات و عواطف و علایق.

    لازمه به هر کدوم یه کتاب شازده کوچولو هدیه بدیم به نظرم.

    +شما هم اگه دوست داشتید بنویسید.

  • ۴ پسند کردم
  • ۵ نظرات
    • کژ تاب
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷

    چه وضعشه واقعا؟!

    از زمانی‌که تاریخ به یاد داره، غروبای جمعه همیشه یه چیزی‌شون می‌شده.. حتی اگه هیچ چیزی وجود نداشته باشه برای شدن! یعنی فرض بگیرید شما نه عاشقید، نه بی‌پولید، نه از دست کسی ناراحتید، نه سردتونه، نه گرم‌تونه، نه شکم‌تون درد می‌کنه، نه دلتنگید.. خلاصه هیچ مرگ‌تون نیست! اما بازم جمعه که به غروب می‌رسه، انگار که غم دنیا آوار شده باشه رو دل‌تون.
    انگار که عشق‌تون شما رو ول کرده باشه، رفته باشه با یکی دیگه. انگار که شپش ته جیب‌تون سه قاپ میندازه. انگار رفیق چندین‌ساله‌تون بهتون خیانت کرده باشه. انگار که عزیزترین کس‌تون رفته به یه سفر دور. انگار فردا شیفت صبح هستید و مشقاتونو ننوشتید حتی!
    نمی‌دونم چه خاصیت مزخرفیه غروب جمعه داره.. ولی خاک تو سرش با این خاصیتش جدا!
    باز کاش آدم بدونه چه مرگشه..
    کاش یکی باشه که به آدم بگه چه مرگشه!

    کسی نیست بدونه من چه مرگمه؟

  • ۱ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

    چه کژتابانه می‌خواهمت، ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به گوری...

    برای منی که کژتابم زندگی تعریف دیگری دارد: دل کندن.

    همیشه و همواره، در هر مقطع از زندگی‌ام انسان‌هایی را از دست داده‌ام که بیشتر از همه دوست‌شان می‌داشتم. و همه را هم تنها به یک دلیل: کژتاب بودن.

    نمی‌دانم آن‌قدر بداخلاق بوده‌ام تنها شده‌ام، یا آن‌قدر تنها بوده‌ام بداخلاق شده‌ام. اما تنها یک چیز مسلم است... همه مرا بداخلاق می‌دانند. حتی در مواقعی که بداخلاقی نمی‌کنم. حتی وقتی دارم شوخی می‌کنم. حتی وقتی دارم زندگی خودم را می‌کنم.

    خلاصه‌اش این‌که خیلی‌ها را من در این زندگی از دست داده‌ام که دوست‌شان می‌داشتم از صمیم قلب. خلاصه‌اش این‌که دلم برای تک‌تک‌شان تنگ شده. تنگ می‌شود.


    کسی می‌داند چرا من خار دارم؟!

  • ۴ پسند کردم
  • ۱ نظرات
    • کژ تاب
    • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷